![]() |
![]() |
|
| وبلاگي به ياد تمامي شهدايي که پروازشان ملکوت را زيبايي بخشيد |
|
السّلام ای ماه رحمت السّلام/ماه صبر و استقامت السّلام/ السّلام ای لیله القدر السّلام/ماه خلّصنا و الغوث السّلام/السّلام ای ماه سوز و سازها/السّلام ای ماه پر فیض دعا/السّلام ای ماه مولایم علی/السّلام ای ماه پرواز علی/السّلام ای ماه ما را یار باش/ یار ما در جنگ با اشرار باش/شر نفس خویش را گر کم کنیم/ ارتباط با خدا محکم کنیم/نیست دیگر ترسمان از دشمنان/هست پیروزی ز ماها بیگمان/گر چه دنیا را به ما کردند تنگ/دور باد از ملّت ما رنگ ننگ/از غنی سازی کجا شوئیم دست/دور باد از ملّت ما این شکست
/ای خدا تعجیل فرما در ظهور/تا جهان گردد ز مهدی(عج) پر ز نور حسین نبی زاده اردکانی
>>>>>>>>>پست بعدی پست اوله<<<<<<<<< |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط مجتبي مظفري نيا |
|
|
پدر می گفت : " پدر تو چکاره ای ؟ اینقدر این لباسها را پوشیده ای آمده ای خانه ی ما ، من خجالت می کشم از همسایه ها. می خواهی پول بدهم یک دست لباس نو بخری !" عباس هیچی نمی گفت، پدر نمی دانست فرماندهی نیروی هوایی را به او پیشنهاد داده اند و قبول نکرده.خیلی ها نمی دانستند کسی که همیشه سرش را با نمره چهار می تراشد و خیلی وقت ها در جمع بچه ها لباس فرمش را در می آورد و از پشت تا می کند می اندازد روی دستش اولین کسی است که اجازه ی پرواز با هواپیمای پیشرفته ا ف ۱۴ را داشته.
بودم کارهایش مال خودش بود و پایشان می ایستاد توی خانه شان می گفتند که چرا همیشه دفتر و خودکار کم می آورد ؟ به این و آن می داد . مثلا صبح هایی زودتر به مدرسه می رفته ، از دیوار می پریده پایین حیاط مدرسه رو جارو می کرده تا مدیر مدرسه بهانه ای برای اخراج سرایدار که کمر درد داشته، نداشته باشد
وقتی خانه بود هر چه قدر هم خسته از سر کارش برگشته بود نمی گذاشت خرید بیرون را من بکنم . برگشتنی چند کیلو سیب کوچک و ناجور خریده بود گفتم اینها چیه گرفتی؟ چه طور می شود اینها را جلوی مهمان گذاشت ؟ گفت چه فرقی می کند بالام جان؟ سیب پوستش را بگیری همه شان شکل هم می شوند. پیر مردی را آنجا دیده بود که بساط دارد و کسی سیبهایش را نمی خرد رفته بود و همه شان را یکجا خریده بود.
او معلولی را که از هر دو پا عاجز بود و توان حرکت نداشت بر دوش گرفته بود و برای اینکه شناخته نشود پارچه ای نازک بر سرش کشیده بود. من او را شناختم و با این گمان که خدای ناکرده برای بستگانش حادثه ای روی داده است پیش رفتم سلام کردم و با شگفتی پرسیدم " چه اتفاقی افتاده عباس؟ کجا می ری؟" او که با دیدن من غافلگیر شده بود اندکی ایستاد و گفت " پیرمرد را برای استحمام به گرمابه می برم . او کسی را ندارد و مدتی است که به حمام نرفته.
پایین آتش زبانه می کشید و نیروهای عراقی هر یک به گوشه ای در حال فرار بودند .صدای عباس از رادیوی هواپیما به گوش رسید:آقای نادری پایین را نگاه کن درست مثل بهشت می ماند سپس آهی کشید و ادامه داد : خدا لعنتشان کند که این بهشت را به جهنم تبدیل کرده اند سرهنگ نادری ساکت بود چند لحظه بعد صدای عباس فضای کابین را پرکرد . او این مصراع از تعزیه مسلم را زمزمه می کرد: مسلم سلامت می کند یا حسین ناگهان انفجار مهیبی همه چیز را دگرگون کرد او در یک لحظه احساس کرد که به دور کعبه در حال طواف است به همین خاطر با صدای نرم و آرامی گفت : اللهم لبیک ، لبیک لا شریک لک لبیک
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط مجتبي مظفري نيا |
|
|
السلام علیک یا امین الله فی ارضه و حجته علی عباده پست بعدی پست اوله |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط مجتبي مظفري نيا |
|
|
افسانه دوم ***ماموریت داشت تهران . درست روز بعد عروسیش . گفتم با هم بریم هم ماه عسلمان هم باشد رفتیم تهران تهران که رسیدیم خانه ی یکی از بستگانش من را گذاشت و رفت دنبال کارهایش. لباسش همیشه گتر کرده بود و آرم دار . وقت خواب هم با لباس گتر کرده می خوابید . چهار سال باهاش توی یک پادگان بودیم یک بار دمپایی پایش ندیدم . همیشه پوتین و کمربندش را آنقدر سفت می کشید که توی پادگان هیچ کس نمی توانست ادعا کند که می تواند انگشتش را لای کمربند یا فانسقه ای او کند. نظامی بود واقعا نظامی بود. ***گفت : آمار ! آمار یگان . گفتم : اجازه بدین تا فردا تکمیل می شه. رفت . حالا آمار کجا بود ؟ شب تا صبح بچه ها را کشیدم به کار . صبح آمار حاضر شد . دادیم دستش . نگاه کرده نکرده سه تا اسم گفت . دو تاش توی لیست نبود . پاره کرد ریخت دور . گفتم : لیست مادر بود. فایده ندارد از نو. باز رفتیم یک شب تا صبح لیست درست کردیم باز چند تا اسم گفت یکی دو تاش نبود باز پاره کرد گفت اینم نشد ار نو بار سوم رفتیم اتاق به اتاق و چادر به چادر از زیر سنگ هم که بود آمار نیرو رو نفر به نفر گرفتیم فقط یک نفر نیروی آزاد رفته بود مرخصی که توی لیست ما نبود گفت : این کو؟ باز آمد پاره کند نگاه کرد دید بچه ها دارند گریه می کنند گریه که یعنی اشک آمده بود توی چشمهایشان. پاره نکرد. اصلا حالتش فرق کرد . فقط گفت بابا آخه اینها هر کدومشون یه آدمن. نمی شه بگیم حواسمون نبود که اینجا نبود. چون اینا رو به ما سپردند. ***نور سیگارش را دیده بود چهار نفر را فرستاد تا ببینند قضیه چیست .دونفر کومله بودند یکی فرار کرده بود و یکی را گرفته بودند . ازش پرسید اینجا چکار می کردید ؟ طرف گفت شنیده بودیم قرار است کاوه بیاید گفته بودند هر وقت رسید خبر بدهید که مقر را خالی کنیم . در مورد کاوه دستور برای کومله عقب نشینی بی درگیری بود درگیری را مدتی امتحان کرده بودند دیده بودند هیچ فایده ای ندارد. ***صیاد خدا رحمتش کند دوازده هزار نفر برده بود مستقر کرده بود اما شروع نمی کرد فرستاد پی محمود کاوه گفت آقای کاوه دست و دلم می لرزد نمی تونم فرمان حمله بدم چی کار کنم ؟ محمود عصبانی شد . گفت به قدرت خودت می خوای عملیات کنی یا به قدرت خدا؟ گفت : لااله الا الله خب به قدرت خدا گفت پس دیگه حله. ***وقتی کسی مجروح می شد لباسهایش را کاوه می شست ردخور نداشت کس دیگر هم اگر می خواست بشوید نمی گذاشت. بی سیم زدم گفتم برادر کاوه ما می خواهیم با توپخانه اینها را بزنیم اینجا پر از ضد انقلابه. گفت چی با توپ بزنین ؟ اینجا پر از زن و بچه است مردم که گناهی ندارن تو که خودت کردی باید خودت حواست بیشتر به این چیزها باشه . گفتم آخه ضد انقلاب خیلی زیاده گفت خب زیاد باشه دلیل نمی شه. نقل از جغرافیای بی رنگی ویژه نامه راهیان نور سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران صفحه ۱۷
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط مجتبي مظفري نيا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط مجتبي مظفري نيا |
|
|
افسانه اول : زندگی فقط برای خدا ***درس ترمودینامیک ما با یک استاد سختگیر بود . آخر ترم نمره اش از امتحان شد هفده و نیم و از جزوه چهار. همان جزوه را بعدا چاپ کردند . در مقدمه اش نوشتند " این کتاب در حقیقت جزوه مصطفی چمران است در درس ترمودینامیک" ***وقتی دید چمران جلویش ایستاده ٬ خشکش زد دستش آمد پایین و عقب عقب رفت. بقیه هم رفتند.دکتر وقتی شنیده بود شعار می دهند "مرگ بر چمران" آمده بود بیرون و رفته بود ایستاده بود جلویشان . شاید شرم کرده بودند . شاید هم ترسیدند و رفتند. ***کم کم هم بچه ها شده بودند مصل خود دکتر لباس پوشیدنشان سلاح دست گرفتنشان حرف زدنشان بعضی ها هم ریش شان را کوتاه نمی کردند تا بیشتر شبیه دکتر شوند . بعدا که پخش شدیم جاهای مختلف بچه ها را از روی همین چیزها می شد پیدا کرد . یا اینکه وقتی روی خاکریز راه می روند نه سرشان را می دزدند و نه دولا می شوند . ته نگاهشان را بگیری یه جایی /آن دور دستها گم می شود. ***ایستاده بود زیر درخت .خبر آمده بود قرار است شب حمله کنند آمدم بپرسم چه کار کنیم . زل زده بود به یک شاخه ی خالی . گفتم "دکتر بچه ها می گن دشمن آماده باش داده " حتی برنگشت گفت عزیز بیا ببین چقدر زیباست !. بعد همان طور که چشمش به برگ بود گفت: " گفتی کی قرار است حمله کنند" ***گفت ببین فلانی من هم توی انگلیس دوره دیدم ٬ هم توی آمریکا ٬ هم توی اسرائیل خیلی جنگیدم فرمانده زیاد دیدم دکتر چمران اولین فرماندهیه که موقع جنگیدن جلوی نیروهاست و موقع غذا خوردن عقب صف. ***از فرماندهی دستور دادند " پل را بزنید . همه بچه ها جمع شدند . چند گروه داوطلب . دکتر به هیچکدام اجازه نداد بروند . می گفت : پل زیر دید مستقیم است . صبح خبر آوردند پل دیگر نیست رفتیم آنجا واقعا نبود گزارش دادند دکتر و گروهش دیشب از کنار رود بر می گشتند . می خندیدند و بر می گشتند. ***خانمش آمد ستاد ٬ برای تسویه حساب . حساب چندانی نداشتیم . یک ساک پارچه ای ٬ تویش یک پیراهن و دوتا زیر پوش!. نقل شده از : جغرافیای بی رنگی صفحه ۱۶ ٬ از منتشرات فرهنگسرای پایداری شهرداری تهران
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط مجتبي مظفري نيا |
|
|
شکل گرفت ؟ داستان مفصلی دارد . خودم فکرمی کنم قصه از آنجایی شروع شد که بهار سال 1370 ، شبی به اتفاق برادرم نادر طالب زاده و یکی دو نفر دیگر ، رفته بودیم منزل سید بزرگوار حضرت آیت الله قائم مقامی ، آن شب حضار مجلس داشتند درباره علل دوری هنرمند جماعت از مفاهیم معنوی غنی موجود در آئین شیعی صحبت می کردند . یادم هست آقای قائم مقامی ضمن تایید صحبت حضار با یک حسرتی گفت : بردارید نگاهی به شاهنامه بیندازید عجب زبان فاخری دارد حکیم طوس ، چه قدر محکم و زیبا داستان نیاکان قوم ایرانی را با قالب مثنوی بیان کرده ، چقدر خوب می شد اگر شعرای ما می آمدند و این زبان شکوهمند را برای بیان وقایع مربوط به زندگانی آئمه معصومین(ع) به کار می گرفتند به معروف همان جا جرقه اولیه توی ذهنم زده شد. ***** یعنی از همان جلسه کار را شروع کردی؟ نه برادر من . به اتفاق جمعی از دوستان ، رفتیم سامان زادگاه شاعر گراتقدر عمان سامانی (ره) قرار بود مراسمی برای بزرگداشت آن بزرگوار در سامان برگزار شود .خب ، همان جا نسخه ای از کتاب اشعار عمان سامانی –گنجینه الاسرار- به دستم رسید . خواندن آن اشعار ناب به کلی روحیات من را منقلب کرد دیگر احساس می کردم دوران پرسه زدن ام در حوالی محله شعر به آخر رسیده و راه خودم را پیدا کرده ام . منتها حس می کردم نباید بدون مطالعه دقیق منابع معتبر تاریخی درباره زندگانی ائمه (ع) کار را شروع کنم . این شد که با یکی از دوستان نشستیم پای کار مطالعه متون شیعی معتبر مثل : منتهی الآمال ، نهج البلاغه ، وقعه الصفین ، فروغ ابدیت و .... تمام شب های پاییز و زمستان سال 1370 ، ما سرمان گرم بازخوانی تاریخ زندگی معصومین(ع) شده بود. از بهار سال 71 بود که شیعه نامه آمد با این تک بیت: شیعه یعنی میثم و دار عروج شیعه یعنی زید هنگام خروج ***** یعنی شیعه نامه به همین آسانی متولد شد؟! نه، خودم احساس می کنم کلمه به کلمه اش را اهل بیت (ع) به من عنایت کرده اند . من زیاد اهل قلمبه گویی نیستم برادر من . وقتی بخواهی توی چنین وادی هایی شعر بگویی شرط اول قدم آن است که مجنون باشی ، باید ایمان داشته باشی که ذاتا فقیری و غنی مطلق خداست و باب جود خدا ، آل محمد (ع) هستند . باید کاسه گدایی برداری بروی در خانه اهل بیت (ع) را بزنی . احساس استغنا و بی نیازی هم نباید داشته باشی . در چنین صورتی مطمئن باش اهل بیت (ع) تو را دست خالی از در خانه اشان بر نمی گرداند . هر چه شکسته تر و زارتر در خانه شان بروی ، کاسه گدایی تو را پرتر می کنند . من شیعه نامه را از کرم اهل بیت (ع) دارم ، نه از خودم که هیچ ام و هیچ. ***** نسبت درد و دردمندی را با جان و روح شاعر چگونه می بینی ؟ شرح این نکته بسی لطف و ظرافت دارد – مرد اگر خون جگر خورد شرافت دارد منتها هر دردی فی نفسه موجب شرافت صاحب آن نمی شود خیلی شاعر نما داریم که دم به دقیقه از درد شکم و اسافل اعضا می نالند . اما آیا این دردها ارزشی دارند؟ درد اگر درد غربت آدم از جوار قرب حق نباشد ، اگر این درد ، درد دین نباشد ، درد بی دردی است به قول شاعر : نیست دردی زبی دردی بتر. نه تنها تو ی ساحت شعر ، بلکه در وادی قصه نویسی ، نقاشی ، خوشنویسی و گرافیک و نمایش و سینما ، توی هر زمینه ادبی – هنری که فکرش را بکنی ، حتی بالاتر ، توی عوالم نیایش و مناجات هم ، اگر جوهره این درد ، غربت آدمیزاد از ملکوت قرب حق تعالی نباشد ، چنین دردی و آثاری که از آن حاصل شوند ، به دو پول سیاه هم نمی ارزند! ***** به نظر می رسد در عرصه فرهنگ و هنر انقلاب آن طور که باید به مقوله شعر بذل توجه نشده . شاید هم خیلی ها برای شعر در ارابه فرهنگ انقلاب ، نقش چرخ پنجم را قائل بوده اند. این یک واقعیتی است که شما به آن اشاره کردید ، هم قدر شعر را نشناختند هم نخواستند بشناسند . علی رغم اینکه شخص مقام معظم رهبری علاقه وافری به شعر و شاعران , بالاخص به شعر انقلاب و شعرای متعهد دارند و تا جایی که بنده در جریانات مختلف کسب اطلاع کردم ، مقام معظم رهبری در هر موقعیتی ، به هر طریق ممکن انواع پشتیبانی های خودشان را از این جریان نشان داده اند ، امری که حودش بزرگ ترین مایه دلگرمی شاعران عرصه شعر انقلاب بوده . منتها وقتی می رسیم به متولیان امر که باید برای حمایت از شعر آرمانی انقلاب و اجرای اوامر «آقا» آستین بالا می زدند و وارد گود می شدند ، متاسفانه می بینیم که رهنمودهای «آقا» در این حیطه یا اجر ا نمی شود ، یا اگر هم اجرا شده در سطحی نبوده که مدنظر رهبر باشد. ***** یعنی این رهنمودها را جدی نگرفته اند ؟ تا حد قابل توجهی همین طور است . بیشتر سرمایه ها و ردیف بودجه های مصوب برای حمایت از شعر اصیل انقلاب ، به سیمنارها و سمپوزیوم ها و کنگره ها و کنفرانس های پر از اسراف و تبذیر و بی حاصل مثلا فرهنگی – هنری و چاپ کاتالوگ ها و بولتن های لوکس و چهار رنگ بی خاصیت و یک بار مصرف اختصاص داده شد . بعضی دستگاه ها هم که بعد از انقلاب به وجود آمدند و خب به عنوان نهادهای هنری – تبلیغاتی این انقلاب مطرح شدند ، زدند به بی راهه و فرو رفتن در مسایلی که بیشتر در حوزه مسئولیت وزارت بازرگانی و وزارت مسکن وشهرسازی است ، تا یک نهاد مدعی ترویج اندیشه و هنر اسلامی ! ***** فکر نمی کنی بعد از چاپ این مصاحبه ، این طراز دستگاه ها نسبت به تو عکس العمل تندی نشان بدهند ؟ ما را زسر بریده می ترسانی اخوی ؟! ***** نه ! جدی می گویم . پس بگذار من هم جواب تو را جدی بدهم . ما گرگ بالان دیده ایم برادر من . ***** بالان دیده یا باران دیده؟! اسم تله گرگ گیری بالان است گرگ بالان دیده یعنی گرگی که در عمرش با این جور تله ها ، زیاد سر و کار داشته و به همین خاطر ، به آسانی دم به تله نمی دهد . گرگ باران دیده که اصلا معنی ندارد. ***** داشتیم جدی حرف می زدیم! یکی از همین قماش های متولی اندیشه و هنر اسلامی ، یک بار چنین عکس العمل تندی را که می گویی ، نسبت به من نشان داد . حقوق ما را قطع کردند و ضمن ارسال یک دستور العمل اکید ، ما را به صحن و سرای دستگاه شان ممنوع الورود فرمودند ! ***** شوخی می کنی ؟ نه جدی می گویم . عین خودت جدی جدی ! ***** واکنش خوت چه بود؟ چه کاری از دستم بر می آمد ؟ یک بیت نثارشان کردم و سپردم شان به قهر مولا علی (ع). ***** کدام بیت ؟ گفتم : از آن روزی که در خون پر گشودم – به دارالکفر ممنوع الورودم . ***** شاید داری بی انصافی به خرج می دهی ؟! می دانی معنی بی انصافی چیست ؟! بگذار حکایتی برایت بگویم : بعد از شهادت آقا مرتضی آوینی در بهار 72 ، شعری در سوگ این سید بزرگوار از ما در چند جا چاپ شد . مدتی بعد ، یکی از دوستان که با بچه های نشریه کیهان هوایی سلام و علیکی داشت. فتوکپی یکی از صفحات یک ورق پاره چاپ لندن، یعنی نشریه فارسی زبانان سلطنت طلب موسوم به «نیمروز» را آورد و نشان ام داد. در آنجا ، دیباچه شعرم را که خطاب به ولی امر مسلمین آقای خامنه ای نوشته بودم ، کلیشه کرده بودند و ذیل آن هم حاشیه زدند : « اخیرا یک شخص شخیص ، در کیهان چاپ تهران ، با این شعر چنان مدحی از رهبر جمهوری اسلامی ایران گفته که گمان نمی رود تا به حال در طول تاریخ ادب پارسی ، چنین مدحی از علی بن ابیطالب (ع) شده باشد !» کاری به پیاز داغ آن مطلب قلم به مزدهای لندن نشین ندارم ، اما از آن طرف ، داشته باش که بعد از اجرای مثنوی شیعه نامه توسط برادرمان آقای آهنگران ، بعضی سروران ضمن تماس با همان دستگاهی که ما را ممنوع الورود کرده بودند ، جویای سراینده شیعه نامه شدند. ***** و نتیجه ؟! آقایان در خوش انصافی سنگ تمام گذاشتند و در معرفی ما به آن سروران ، به عنوان یک آدم بی ولایت ! ومعاند نسبت به «آقا» ذکر خیر فرمودند . حالا فهمیدی بی انصافی یعنی چه؟! ***** رسیدیم به سوال آخر : تعریف تو از عنوان شاعر بسیجی چیست؟ شاعر بسیجی ، یعنی دعبل خزاعی ، یعنی کمیت اسدی ، یعنی سید حمیری .یعنی حنجره آرمان های اهل بیت و آل الله . وقتی مدعی شدیم شاعر بسیجی هستیم ، باید درد و دغدغه ما ، درد و دغدغه ولی امرمان ؛ نائب امام زمان«عج» باشد یعنی آن زمانی که رهبر انقلاب دغدغه های مسلمان های بی پناه و مظلوم بوسنی را دارد ، نیاییم حدیث نفس مکدر خودمان را زنجموره کنیم . کلمات شاعر بسیجی باید بسیج بشوند در راه دفاع از امت مظلوم خاتم الانبیاء«ص» در بوسنی ، افغانستان ، لبنان و فلسطین. این حداقل فلسفه وجودی یک شاعر بسیجی است . نقل شده از مجله یاد ماندگار - شماره چهارم شهریور و مهر ۱۳۸۴ به اهتمام حسین بهزاد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط مجتبي مظفري نيا |
|
|
السلام علیک ایها العبد الصالح المطیع لله و لرسوله السلام علیک یا روح الله
***** پست بعدی پست اول می باشد ***** |
||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط مجتبي مظفري نيا |
|