از ۴۵۷۱۳ صندوق آرا ۳۶۰۹۵صندوق شمارش گردیده که ۹۶۱۸صندوق باقی مانده است
که ۷۸٪ مجموع صندوقها شمرده گردیده است
نفر اول آقای محمود احمدی نژاد با ۱۸۷۸۷۷۶۶ رای ( ۸۸/۶۴ ٪)
نفر دوم آقای میر حسین موسوی با ۹۲۶۹۹۹۸ رای ( ۰۶/۳۲ ٪)
نفر سوم آقای محسن رضای میرقائد با ۵۹۴۸۹۴ رای ( ۵/۲ ٪)
نفر چهارم آقای مهدی کروبی با ۲۵۷۰۶۱ رای ( ۸۸/ ۰٪)
آمار نهایی تا ساعت ۱۰ بامداد اعلام می گردد
حضور مردم ۷۵ تا ۸۲ درصد تخمین زده می شود که در طی ۱۰ دوره بی سابقه می
باشد . با مجموع ۳۷ میلیون رای .
مبارک باد این حضور حد اکثری و پیروزی بزرگ به مردم سربلند ایران زمین


همیشه همینطور بوده
و به امید خدا و به کوری دشمنان مملکت اسلامی ما
همینطوری هم می مونه
واقعا که شور بی نظیری دارند مردم عزیز ما







تسلیت باد رحلت بزرگ مرد علم و تقوا
سالک طریق حضرت حق
عالم با عمل
حضرت آیت الله العظمی بهجت رضوان الله تعالی علیه
امروز بعدالظهر در منزلشان در قم
ما را در ماتم خود نهادند و
پر به سوی جانان خویش گشودند


تسلیت باد ایام شهادت بی بی دو عالم حضرت فاطمه زهرا ( سلام الله علیها )
پست بعدی پست اوله <<<<< یا زهرا (سلام الله علیک ) >>>>>

سخنان رهبر معظم انقلاب در دیدار با خانواده ی شهید سید مرتضی آوینی در تاریخ 2/2/1372
بسم الله الرحمن الرحیم
خداوند ان شاالله این شهید را با پیغمبر محشور کند. من حقیقتا نمی دانم چطور می شود انسان احساساتش را در یک چنین مواقعی بیان و تعبیر کند؟ چون در دل انسان یک جور احساس نیست. در حادثه ی شهادتی مثل شهادت این شهید عزیز چندین احساس با هم هست. یکی احساس غم و تاسف است از نداشتن کسی مثل سید مرتضی آوینی. اما چندین احساس دیگرهم با این همراه است که تفکیک آنها از همدیگر و باز شناسی هریک و بیان کردن آنها کار بسیار مشکلی است.


قبل از حرکت از اردوگاه گفتند که حاج همت گفته است تو و مهدی خندان حق شرکت
در عملیات را ندارید . وقتی خبر را شنیدیم در به در دنبال حاج همت گشتیم . آخر سر
ماشینش را دیدیم که داشت از اردوگاه خارج می شد برود طرف قرارگاه . به هر
زحمتی بود نگهش داشتیم . حاج همت قبول نمی کرد جرّ و بحث بینمان بالا گرفت .
همت با شرکت من در عملیات موافقت کرد اما با مهدی خندان نه . یکهو خندان زد
زیر گریه . اشکها کار خودش را کرد . حاج همت رضایت داد ولی از او قول گرفت
که احتیاط کند و جز فرماندهی و هدایت نیروها کار دیگری نکند.
حاجی پور فرمانده تیپ عمّار شهید شده بود و فقط مانده بود مهدی
حاج همت از این می ترسید که مهدی هم از دست برود.
پرده ششم : سه روز دیگه ساعت یازده و ربع
چهار لول ضد هوایی ، یکبند آتش می ریخت روی سرمان ، ستون
گردان توی شیار دراز کشیده بود . مهدی تنها کسی بود که سرپا
ایستاده بود . مهدی یک لای چفیه اش را انداخت پشتش و چند قدمی
رفت جلو . ستون آرام پشت سر او خزید. تیر بارها امان همه مان را
بریده بودند . این ستون دیگر بلند شدنی نبود همه کپ کرده بودند .
طاقت نیاوردم مهدی که از کنارم رد شد ، دستش را گرفتم و گفتم
آقا مهدی بشین.
شناخت مرا گفتم : بشین و نگاه کن چرا وایستادی ؟
نشست و در تاریکی صدایش را شنیدم که گفت :
امشب چه خبره !حاجی .
و بعد رفت جلو و ستون را راه انداخت.
....این بار آتش دشمن چنان شدید شده بود که فرشی از
تیرهای سرخ ، موازی زمین حرکت می کرد...
مانده بودیم چه کنیم تا قله 500-400 متر بیشتر
راه نبود داشتم به اطراف نگاه می کردم که یک هو
دیدم مهدی بر بالای بلندی ایستاده ، فریادش بلند شد
از بچه های مقداد کسی اینجا هست ؟ اینجا گردان مقدادی داریم ؟
چرا این را پرسید ؟ ما همه مان از گردان مقداد بودیم . صدای
چند نفری ، تک و توک ، از توی ستون بلند شد ؛ ما گردان مقدادی هستیم .
صدای مهدی بلند شد منم مهدی خندان معاون تیپ شما . آنهایی که
می خواهند با مهدی خندان بیایند به پیش. دیگر هیچ نگفت رو برگرداند و رفت .
برخاستیم و به یک ستون راه افتادیم . هفت نفر بودیم دنبال او.
چیزی به قله نمانده بود که باز ایستاد.آتش دشمن یک دیوار جلوی
رویمان درست کرده بود مرد می خواست که رد شود ....
بهش رسیدم از فرط خستگی نشسته بود روی زمین تا مرا دید
گفت حاجی تو هم اینجایی .
گفتم : تو باشی و ما نباشیم چکار کنیم .
دراز کشید روی زمین . یک دقیقه نشد که دوباره برخاست گفت
تا امروز من جلوی دشمن سرخم نکرده بودم این هم که دراز
کشیدم چون تو گفته بودی ...
به نفر جلویی ام گفتم به مهدی بگو حالا برو ، برگشت گفت :
مهدی رفته ، رفتم روی خط الراس دیدم مهدی پشت سیم خاردارهاست
رفتیم طرفش اما این بار دو نفر بودیم بقیه یا شهید شده بودند یا مجروح.
مهدی دست انداخت توی سیم خاردارهای حلقوی
زور زد و سیم خاردار از هم باز شد . زیر نور منور با چشم خودم دیدم
که لبه های تیز سیم خاردار از یک طرف انگشتانش فرو رفته و از طرف
دیگر در آمده بود ، خون شرشر ریخت روی زمین .
شروع کرد به برداشتن مین ها ، آنها را برمی داشت و کنار می گذاشت
مین ها را که جمع کرد دوباره دستش را انداخت میان کلاف سیم خاردار و
کشید خواست رد شود که شانه اش گیر کرد به تیغ های پولادی .
سیم خاردار پوست و گوشتش را از هم درید
دست برد و نارنجکی درآورد که او را دیدند . چهار لول دشمن گرفت طرفش تیرها
به لبه ی شیار می خوردند و خاکها را می پاشیدند روی آسمان وقتی مهدی ایستاد ....
یک لحظه چشم از او گرفتم و دوباره که او را دیدم روی سیم خاردارها افتاده بود
دستهایش از هم باز شده بود ... آن دستهای باز و آن سیم خاردارها .... مهدی
از تنها کسی که مانده بود پرسیدم ساعت چنده ؟
گفت : یازده و ربع
و برگشتیم چیزی نمانده بود که مهدی بر بلندای قله 1904 بایستد .
پرده هفتم : چاقو ضامن دار این هوا
توی اردوگاه بودیم تویوتایی می آمد بچه های دیده بان سوارش بودند . تند جلو رفتم
ماشین ایستاد پرسیدم : چه خبر؟
گفتند : هنوز اون بالاس.
این کار هر روزم شده بود از آنان می پرسیدم و آنان می گفتند که مهدی هنوز روی
سیم خاردارهاست.
دوازده سال گذشت تا مهدی را آوردند. آن کسی که خبر را برایم آورد گفت مهدی را
از چاقو ضامن دار تو جیبش شناختند . یه چاقو تو جیبش بود این هوا.
منبع جغرافیای بی رنگی از منتشرات سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران ص 24
توی اردوگاه همه دور هم نشسته بودیم و گل می گفتیم و گل می شنیدیم .
یک یاز بسیجی ها وارد جمع ما شد و از مهدی خواست تا روی پیراهنش
با خط خوش و درشت چیزی بنویسد . می گفت : هر چی شما دوست دارید
بنویسید و مهدی با خنده گفت : بله حتماً!
فهمیدم که شوخ طبعی اش گل کرده . مهدی بسیجی را جلوی رویش نشاند
و با ماژیک روی پیراهنش نوشت :
مهدی خندان...ها ها ها .
گفت : نوشتم ، پاشو برو.
آن بسیجی هر چه خواست بداند که روی پیراهنش چه نوشته ، مهدی جوابی نداد.
گفت : برو نشون بچه ها بده تا از این خط خوش من سرمشق بگیرند !
او رفت و چند دقیقه بعد دوان دوان برگشت. مانده بود شکایت کند یا بخندد.
پرده چهارم : سیگار ، پتو ، بید
محتشم ، فرمانده گردان ، با مهدی بگو مگویشان شد. دعوا سر سوخته های
سیگار بود. کف چادر را با پتو فرش کرده بودند . مهدی هر جا می نشست
سیگار که می کشید همان جا پتو را کنار می زد و سیگار را خاموش می کرد .
محتشم که جوش آورده بود می گفت : آخه این چه کاریه که می کنی ده بار گفتم
بازم می گم درست نیست درست نیست.
مهدی خندید و گفت : اگه نمی دونی بدون که من دارم بیت المال را حفظ می کنم .
می خوام پتوهای لشکر بید نزنه . باید ممنون من و سیگارهام باشید!

همه او را یک فرد شلوغ ، خشن ، سُخت و اهل بگو و بخند می شناختند
اما اعتقادش چیز دیگری بود . بعد از مرحله اول عملیات والفجر چهار برگشته بودیم عقب . ....
دیدمش گفت برای بچه ها صحبت کرده ای و حدیثی خوانده ای ، برای من هم بخوان ،
حدیث را بازگو کردم که گریه اش گرفت پرسیدم چرا ناراحت شدی می ترسی از عملیات !؟
می دانستم نمی ترسد . گفت نه.
پرسیدم پس چی ؟
گفت حاجی ، این آسمون بوی خون می ده .
گفتم باز شروع کردی از این دری وری ها می گی !؟
گفت دوباره می خواد عملیات بشه .
گفتم والله این قدر را من هم می فهمم که می خواد عملیات بشه .
گفت نه ، لشکر سه روز دیگه عملیات می کنه.
به شوخی گفتم بارک الله تو هم علم غیب داری !
گفت نه ، سه روز دیگه عملیات می شه . بالاتر از این ، من هم می روم
توی عملیات و شهید می شم .
گفتم مهدی این حرفها چیه می زنی ، از کجا می دونی عملیات می شه ، از
کجا می دونی شهید می شی ، نگو این حرفها رو.
آمد توی حرفم و گفت : 72 ساعت دیگر تیر می خوره تو قلب من و شهید می شم
این حرف را زد و رد شد ، از دوستان ساعت را پرسیدم ، گفتند : یازده و ربع.
پرده دوم : یک بسته مساوی یک باکس
تازه لشکر از دوکوهه آمده بود به اردوگاه قلاجه. توی اردوگاه ایستاده بودیم
و مهدی داشت سیگار می کشید . یکی از دور آمد و گفت آقا مهدی ، سیگار داری ؟
مهدی دست کرد توی جیب و یک بسته سیگار داد بهش . روی بسته سیگار
نوشته بود : مهدی خندان .
می دانستم همین یک بسته سیگار را دارد . اگر نیم ساعت ، سه ربع سیگار
نمی کشید ، عصبانی می شد آن هم چه جور!
گفتم تو که همین یک بسته سیگار رو داشتی ، حالا دادی رفت ، مرد حسابی
نیم ساعت دیگه داد و بیداد می کنی سر بچه ها ی مردم.
رفت تو فکر و برگشت و گفت : حاجی یه چیزی هست که می گه اگه یکی
بدی ده تا به تو می دهند ، این درست نیست!؟
اصلا فکر نمی کردم چنین برخوردی بکند . دیگر هیچ چیز نتوانستم بگویم .
هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که دیدم تویوتایی از پایین می آید و می رود
طرف ستاد. مهدی خندان بالای تویوتا ایستاده بود و مرتب مرا صدا می زد
و خودم را کشیدم کنار تا من هم با آنها بروم ستاد لشکر . ماشین پرگاز
می رفت و من پشیمان شدم که دست بلند کنم . یک هو دیدم مهدی
از لای اورکتش چیزی درآورد. یک باکس سیگار بود .
بالای دست گرفت و خندید و رفت .
وقتی برگشت پرسیدم : مهدی اون چی بود ؟
گفت : حاجی این همون آیه است . من با اعتقاد یک پاکت وینستون دادم .
سوار ماشین شدم ، یه ماشین از روبرو می آمد بوق زد . نگه داشتیم .
یکی از توی آن ماشین پرید پایین و گفت : آقا مهدی ، یه بوکس وینستون !
فهمیدم که اعتقادات مهدی هم چیز دیگری است.