تبليغاتX
شهيدان زنده
وبلاگي به ياد تمامي شهدايي که پروازشان ملکوت را زيبايي بخشيد

                                            

 حالا ديگر آفتاب مستقيم در چشمانش مي نشست خواست نيم غلتي بزند تا از تابش خورشيد در امان باشد اما نتوانست لبخندي خشک بر لبانش نشست . عجب زمستان گرمي اين سرزمين همه چيزش عجيب است زخم هاي عميقي که چند ساعت پيش بر پيکرش نشسته بود ديگر اذيتش نمي کرد خون زيادي از بدنش رفته بود و بي حسي خاصي به تمام پيکرش را پوشانده بود تنها عطش بود که بي تابش مي کرد نمي دانست که قمقمه اش آب دارد يا نه فرقي هم نمي کرد نايي برايش نمانده بود تا دستي به سوي قمقمه ببرد مردمک چشمش


ادامه مطلب




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط ..:: مجتبي مظفري نيا ::..