
دكتر رفت شناسايى. وقتى برگشت، گفت «همين جا جلوشان را مى گيريم. از اين ديگر نبايد جلوتر بيايند.» ![]()
ما ده نفر بوديم، ده تا تانك زديم و برگشتيم.
عراقى ها خيال كرده بودند از دور با خمپاره مى زنندشان. تانك ها را گذاشتند و رفتند.
آذر پنجاه و نه آمد مشهد . فرماندهء پادگان امام رضا(عليه السلام) نگه اش داشت. خيلي هاي ديگر را هم نگه داشت. مي گفت: شما نا سلامتي نيروي اين جا هم هستين . چند وقتي بمونين آموزش بدين به اوناي که مي خوان برن جبهه
.
محمود اولش راضي نمي شد بماند . اما وقتي هم ماند سنگ تمام گذاشت توي آوزش . رس نيروها را مي کشيد . گاهي حتي اشک شان را هم در مي اورد . بهش که اعتراض مي کردند مي گفت: جنگ تعارف نيست برادر اين جا اگر دست و پاتون هم بشکنه بهتر از اينه که اون جا خودتون رو مفتي مفتي به کشتن بدين.