تبليغاتX
شهيدان زنده
وبلاگي به ياد تمامي شهدايي که پروازشان ملکوت را زيبايي بخشيد
دستور فرمانده لشکر
تو خط مقدم، داشتم سنگر مى كندم
. چند ماهى بود مرخصى نرفته بودم.ريش و موهام حسابى بلند شده بود. يك دفعه ديدم دل آذر با فرمان ده لشكر، مى آيند طرفم. داخل
سنگر. اولين بارى بود كه حاج مهدى را از نزديك مى ديدم. با خنده گفت «چند وقته نرفته اى مرخصى؟ لابد با اين قيافه، توى خونه رات نمى دن.» بعد قيچى دل آذر را گرفت و همان جا شروع كرد به كوتاه كردن موهام.
وقتى تمام شد، در گوش دل آذر يك چيزى گفت و رفت.
بعد دل آذر گفت «وسايلتو جمع كن. بايد برى مرخصى.»
گفتم «آخه...»
 گفت «دستور فرمان ده لشكره.»
حاج مهدی زین الدین





لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط ..:: مجتبي مظفري نيا ::..

شب دكتر آماده باش داد    حركت كرديم سمت اهواز. چند كيلومتر قبل از شهر پياده شديم. خبر رسيد لشكر 92 زمين گير شده. عراقى ها دارند مى رسند اهواز.

 دكتر رفت شناسايى. وقتى برگشت، گفت «همين جا جلوشان را مى گيريم. از اين ديگر نبايد جلوتر بيايند.»                                          chamran1

ما ده نفر بوديم، ده تا تانك زديم و برگشتيم.
عراقى ها خيال كرده بودند از دور با خمپاره مى زنندشان. تانك ها را گذاشتند و رفتند.





لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 7:48 قبل از ظهر توسط ..:: مجتبي مظفري نيا ::..

آذر پنجاه و نه آمد مشهد . فرماندهء پادگان امام رضا(عليه السلام) نگه اش داشت. خيلي هاي ديگر را هم نگه داشت. مي گفت: شما نا سلامتي نيروي اين جا هم هستين . چند وقتي بمونين آموزش بدين  به اوناي که مي خوان برن جبهه

                                          .كاوه سرداري در كردستان

محمود اولش راضي نمي شد بماند . اما وقتي هم ماند سنگ تمام گذاشت توي آوزش . رس نيروها را مي کشيد . گاهي حتي  اشک شان را هم در مي اورد . بهش که اعتراض مي کردند مي گفت: جنگ تعارف نيست برادر  اين جا اگر دست و پاتون هم بشکنه بهتر از اينه که اون جا خودتون رو مفتي مفتي به کشتن بدين.





لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 7:29 قبل از ظهر توسط ..:: مجتبي مظفري نيا ::..