لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط ..:: مجتبي مظفري نيا ::..
...دلمون لک زده بود واسه يه غذاي درست و حسابي. حسابشو بکنين اون همه آدم توي دوکوهه، اونم غذاهاي جبهه.البته خوب بود ها اما ما زياد شکمو بوديم. بعد از چند وقت لشگر يه شب شام کباب داد. ما هم عين اين نديد بديد ها کباب رو تا تهش خورديم.بعد از يه چند ساعت احساس کردم که دل پيچه گرفتم و صداهاي عجيب غريبي از شکمم مياد.احساس کردم اگه چند دقيقه ديگه منتظر بمونم ....
سريع دويدم بيرون و آفتابه رو پر آب کردم و دويدم سمت دستشويي ها که ديدم اووووووووووووووووووه بچه ها يه صف بستن جلوي دستشويي شونصد متر.آقا نگو شام اون شب ما مسموم بوده و همه بچه ها حالشون خراب شده بود.
همينطور که توي صف وايساده بوديم يهو ديديم حاج همت آفتابه به دست داره از کنار صف رد ميشه و ميره جلو. بچه ها هم به احترام اينکه حاجي فرمانده لشگره بهش راه دادن. چند دقيقه بعد ديديم حاجي دوباره اومد و آفتابه به دست داره ميره سمت دستشويي که پريديم سر راهش رو گرفتيم و گفتيم:.. بابا مرد حسابي حالا اون يه دفعه رو به خاطر فرمانده لشگري گذاشتيم بي نوبت بري ،اين دفعه ديگه نميشه...
و صداي خنده بچه ها و حاجي بود که توي فضاي دوکوهه پيچيد.
