در ادامه می آید .....
آن زمان چند سال تان بود؟
فرمانده 25 ساله و فرماندهی جنگ؟
آیا شهادت طلبی بدون منطق است؟
گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا ... تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید
گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن ... عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید
گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم ... راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید
گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش ... عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید
گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن ... در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید
گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش ... فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید
گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم ... گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س) کشید
گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق ... عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیبا کشید
گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع) ... گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید

این آگاهی را در همان تهران هم می شد به آنها داد.
در آن صورت می شد حکابت کسی که بیرون میدان نشسته و می گوید ؛ لنگش کن ! احساس من این بود که دلگرمی بچه ها به جبهه با حضور من در منطقه تشدید می شود . از طرفی هنوز انقلاب درست و حسابی پیروز نشده بود که جنگ راه افتاد . فرصتی نبود که مسائل جهاد برای مردم و یا نیروهای ارتشی و سپاهی که تازه تشکیل شده بود بازگو شود. برای همگان هم روشن بود که اگر رزمندگان را وصل به آیات جهاد و روایات مربوط به مجاهده بکنیم ، به قول حضرت امام تنور جنگ گرم نگه داشته خواهد شد . از طرفی دیگر از سال 55 به بعد هجوم نسل جوان به طرف منبر شگفت آور شده بود . یک ، دو سه سالی بود که نسل جوان تهران مرا خوب می شناخت. به این خاطر فکر می کردم حضورم در جبهه با توجه به اینکه درصد بالایی از کسانی که پای منبر من بوده اند ،درجنگ حاضرند ، برای تقویت روحیه آنها مفید است.
اولین جایی که رفتید کجا بود؟
آبادان جاده خسرو آباد
این مال چه زمانی است؟
اویل جنگ هنوز خرمشهر سقوط نکرده بود . البته وقتی من رفتم هنوز جنگ روال منطقی به خود نگرفته بود و در بیشتر موارد به خاطر پراکندگی در کار ، خیلی ما موفق نبودیم من یک چند روزی برگشتم تهران و دیگر رفت و آمدم به مناطق مداومت پیدا کرد. یک ب پایم در جبهه بود ،یک پایم در شهر تا جایی که در سخت ترین کوران های جنگ خودم شرکت داشتم .
زمان سقوط خرمشهر کجا بودید؟
آن طرف پل خرمشهر که وصل به آبادان می شود . خود ما تقریبا از طرف عراقی ها نیمه محاصره شده بودیم و فقط یک راه داشتیم ؛ یک ماشین بودیم. چند نفر سوار شدیم که اسیر عراقی ها نشویم به شدت هم گلوله می زدند طرف ماشین . فاصله مان با عراقی ها دور بود اما در تیر رس آنها بودیم . کار به جایی رسیده بود که ما مجبور شدیم ماشین را رها کنیم و پشت خانه های متروکه سنگر بگیریم و مخفی شویم که به دست عراقی ها نیافتیم . خرمشهر بعد ازظهر همان روز سقوط کرد.
و زمان فتح خرمشهر؟
آن را هم بودم .آن زمان ما در شمال خرمشهر بودیم . جالب است بدانید که بچه ها دو روز مانده به فتح خرمشهر و در حالی که به شدت مشغول جنگ بودند ، به محض اینکه فرصتی پیش می آمد از من می خواستند برایشان سخنرانی کنم.......
در ادامه می خوانید.......
دیدن شیخ حسین انصاریان در جبهه برای جوانان مایه تعجب نبود؟
جلسات میدان قیام؟
ماجرای دستگیری؟
والفجر 8؟
کدام عملیات به دلتان نشست؟
شیخ حسین انصاریان از دوران جنگ می گوید....
حجت الاسلام حاج شیخ حسین انصاریان بی نیاز از معرفی است . همه او را به عنوان خطیبی دانشمند می شناسند. جذبه سیما و جاذبه صدای بم و کشیده اش نیز مزید بر علت شده تا مردم در هر مجلسی که او سخنران است، حضوری با شکوه داشته باشند. با این همه شهرت، اما شاید خیلی ها ندانند که شیخ روزگاری نه چندان دور، وقتی شیپورجنگ نواخته شد منبر را نه در مساجد شهر که در سنگرهای نبرد بر پا کرد و هم زمان هم خطبه می خواند و هم می جنگید . به محرم دو سه روزی بیشتر نمانده بود که رفتیم چالوس تا با شیخ حسین انصاریان که در مصلای امام آن شهر مراسم دعای کمیل داشت مصاحبه کنیم . بعد از مراسم وقتی مار را دید که در آن باران از تهران کوبیده بودیم و آمده بودیم چالوس ،همت مان را آفرین گفت و شاید در دل از خود پرسید چه عاملی سبب شده که این جنگ ندیده ها در این شرایط آب و هوایی به سراغ من بیایند ؟ شیخ اول مصاحبه از فرط خستگی بعد از یک سخنرانی مفصل و دعای کمیل مطول چندان حال حرف زدن نداشت اما اواخر کار طوری شده بود که تا دم سوار شدن در ماشین یک ریز از جنگ می گفت و اینکه ؛ اگر الان هم جنگ بشود ، پای کارم نه این عقب ،آن جلو جلوها!
