تبليغاتX
شهيدان زنده
وبلاگي به ياد تمامي شهدايي که پروازشان ملکوت را زيبايي بخشيد


***امام حسین به غلامشان نظر کردند ، و گر نه چه کسی فکرش را می کرد که بچه یک کیلو و هشتصد گرمی که هفت ماهه بدنیا آمده بود یک روزی زنده بماند .
آن قدر بی رمق و ضعیف بود که لای پنبه گذاشتندش و تا بیست روز با قاشق چای خوری قطره قطره به او شیر می دادند
کسی که به خاطر فعالیت های سیاسی علیه رژیم شاه از دانشگاه اخراج شود ، اگر به سربازی هم برود ،طولی نمی کشد که پادگان را به هم می ریزد و آخر سر هم به فرمان امام (ره) از سربازی فرار می کند .بعد از انقلاب غلامحسین دوباره در سال 58 در رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران قبول و هم زمان به خبرنگاری در روزنامه جمهوری اسلامی مشغول شد.

***خرمشهر داشت سقوط می کرد بعد الظهر جلسه فرماندهان با بنی صدر بود .بچه های سپاه باید گزارش می دادند. حسن هم باید خود را به جلسه می رساند او مسئول کل اطلاعات سپاه بود.
اهمیت شناسایی خط سوم به قدری بود که خطر شناسایی در روز را به جان خریده بود.
بعد از اطلاعات ارتش نوبت گزارش اطلاعات سپاه بود .رئیس جمهور از تعجب و تمسخر ،مثل کسی که بی صدا قهقهه بزند دهانش باز ماند. جوانی کم سن و سال با ریش های تازه درآمده و اورکت بلندی که آستین  هایش بلندتر از دستش بود ، کاغذ لوله شده ای را باز کرد و شروع کرد به صحبت پس از اتمام گزارش ، حتی بنی صدر هم گفت : آفرین ! گزارشش جای حرف نداشت.
***رنگ سرتیپ به سرخی و سیاهی متمایل شد و احساس گُر گرفتگی کرده و با سختی پرسید :شما هم این صدا را می شنوی؟
دکتر می پرسید منظورت را نمی فهمم مگر تو چه صدایی را می شنوی؟
سر تیپ در حالی که بی تابانه در سنگر قدم می زدگفت:
صدای یکی از ژنرالهای شماست. بله اون صدا همه ش تو گوشمه.
دکتر با قیافه ای متعجب پرسید : ژنرال قوای ما؟ خوب حالا این ژنرال کی هست؟ از کجا می دونی ژنراله؟
چون همیشه فرمان می ده. فرمانهای مهم . اون یک کار کشته و قویه ، فرماندهان ما همشون از اون می ترسیدن.
دکتر پرسید شما چه سابقه ای از اون ژنرال دارین که این طوری باعث ترس شما شده؟
سر تیپ پاسخ داد (سابقه حمله ،شکست ، فرار ،مرگ) ، تو جبهه ما صدای او به نام صدای عملیات شناخته شده . هر وقت صدای اونو از پشت بی سیم می شنیدیم ، پیش از حمله بو ی شکست از روحیه فرماندهان ما بلند می شد.
دکتر تازه فهمیده بود که دلیل نوسانات فشار خون سرتیپ از چیست ؟
صدای حسن باقری یا همان ژنرال!
شهید حسن باقری(غلامحسین افشردی)





لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 8:44 بعد از ظهر توسط ..:: مجتبي مظفري نيا ::..


دیدن شیخ حسین انصاریان در جبهه برای جوانان مایه تعجب نبود؟
چون اینها مبارزه مرا از طریق منبر با رژیم شاه دیده بودند ، نه تعبی  نمی کردند . می دانستند که من قبل از از انقلا ب هم با حکومت شاه درگیر بودم وشاید بخشی از این جوانان شب های ماه رمضان مرا تا روز بیست و یکم که مرا دستگیر کردند ، بودند.
همان جلسات میدان قیام ؟
بله ، خلاصه همان روحیه مبارزه و مجاهده، را اینها قبل از جنگ هم در همان زمان طاغوت در ما دیده بودند.
ماجرای دستگیری تان را می شود بگویید.
ظهر 21 ماه رمضان بود در مسجد لاله زار تهران . من 15 دلیل اقامه کرده بودم برای کشتن شاه . بعد هم مرا دستگیر کردند و بردند.
همان که با واکنش امام مواجه شد.
شما که سن تان قد نمی دهد ؛ این را از کجا می دانید؟
اختیار دارید حاج آقا!
امام بعدا در نوفل لوشاتو گفتند که کار شاگردان ما به جایی رسیده که برای کشتن این مردک ، دلیل هم اقامه می کنند ؛ آنهم نه یکی دو تا ،15 تا!
نوار سخنرانی را دارید؟
بله ،اگر می خواهید می دهم به شرطی که گم و گورش نکنید!
برگردیم به جنگ . شما در جبهه بیشتر جنگ  می کردید یا سخنرانی؟
سخنرانی ها ی من بیشتر در پادگان دو کوهه بود و پادگان ابوذر در غرب کشور . در سنگرها و در چادرهای رزمندگان هم هر وقت پا می داد برای بچه ها حرف می زدم اما در جلو بنای کار من اول جنگ بود. حتی در رزم شبانه بچه ها هم شرکت می کردم . گاهی هم به صورت پنهانی و دور از دید چشم بچه ها و فرمانده ها می رفتم جلو . چون نمی گذاشتند . حاج همت حاج آقا کوثری می گفتند که امام راضی نیستند اشخاصی مثل من که به جبهه می آیند ، جلو بروند . با این حال ما هر وقت که می توانستیم قسر در می رفتیم و لباس را درمی آوردیم و لباس رزمنده ها را می پوشیدیم و با بچه ها می زدیم به خط . مثلا یادم هست دو سه شبانه روز من در فاو...
والفجر8؟
بله . جلوی جلو رفته بودم .شهید دستواره تا مرا دید توپید که چرا گذاشتید حاجی بیاید اینجا که هیچ امنیتی ندارد . من تقریبا در تمامی حملات اصلی فاو بودم و شب جمعه هم یک کمیل خواندم با ضبط باطری دار و فرستادند تهران. آن شب درکمیل ، من و آنهایی که آنجا نشسته بودیم هیچ کدام کمترین امیدی به زنده ماندن نداشتیم ، چون از همه طرف موشک می آمد، گلوله می آمد ولی مثل اینکه خدا می خواست دعای کمیل به هم نخورد و بالاخره دعا به آخر رسید.من آن کمیل را در لباس ضد شیمیایی خواندم.
کدامیک از عملیات هایی که شرکت کرده بودید ، به دلتان نشسته است؟
همه عملیات ها ، چون من به اینها به چشم جهاد فی سبیل الله نگاه می کنم و به نظرم این خلوص، خلوصی که می گویند ظهورش در تمامی عملیات های جبهه به چشم می خورد. بچه هایی که مثل روز عاشورای ابی عبدالله مسابقه در جانبازی می دادند . یکی از فرماندهان لشکر 27 که الآن درست یادم نیست حاج همت بود یا عباس کریمی به من گفتند که ما 50 نفر می خواهیم که بروند یک مسیری  را باز کنند که به احتمال زیاد از این 50 تا یک نفرشان زنده بر نمی گردد. من همان شب یک سخنرانی کردم ، خبر هم دادم که شما را برای باز کردن معبری می خواهند که احتمال زنده ماندن هیچ کدام تان نیست . بعد از سخنرانی من 200 نفر از کول هم بالا می رفتند که برای ان کار اسم بنویسند خوب یادم هست تعدادی از آن از 150 تا که انتخاب نشده بودند گریه می کردند که چرا این قرعه به نام ما نیافتاد! در همین خاطرات تمام ایام جنگ برایم قشنگ و دوست داشتنی است که نمی شود بین خاطره ای نسبت به خاطره ای دیگر یا عملیاتی به نسبت دیگر عملیات ، امتیاز گذاشت.

در ادامه می آید .....
آن زمان چند سال تان بود؟
فرمانده 25 ساله و فرماندهی جنگ؟
آیا شهادت طلبی بدون منطق است؟





لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط ..:: مجتبي مظفري نيا ::..


گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی ... با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا ... تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید

گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن ... عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید

گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم ... راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید

گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش ... عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن ... در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید

گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش ... فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید

گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم ... گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س) کشید

گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق ... عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیبا کشید

گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع) ... گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید

یا صاحب الزمان الغوث و الامان





لينك ثابت نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 7:33 قبل از ظهر توسط ..:: مجتبي مظفري نيا ::..


جناب آقای انصاریان! شما زمان جنگ هم از خطبای معروف شهر تهران بودید . با توجه به نقش غیر قابل انکار شمادر پشت جبهه چه لزومی داشت که به منطقه بروید؟
جنگ که شروع شد من دیدم این بچه هایی که دارند اعزام می شود برای مناطق نیاز به تبلیغ مسائل الهی و پشتوانه روحی دارند و ما باید آنها را دلگرم کاری  که انجام می دهند بکنیم . خیلی از اینها علی رغم شناخت کلی ، نسبت به ریز مساله جهاد و ارزش مجاهده در راه خدا به آن حد آگاه نبودند.

این آگاهی را در همان تهران هم می شد به آنها داد.

در آن صورت می شد حکابت کسی که بیرون میدان نشسته و می گوید ؛ لنگش کن ! احساس من این بود که دلگرمی بچه ها به جبهه با حضور من در منطقه تشدید می شود . از طرفی هنوز انقلاب درست و حسابی پیروز نشده بود که جنگ راه افتاد . فرصتی نبود که مسائل جهاد برای مردم و یا نیروهای ارتشی و سپاهی که تازه تشکیل شده بود بازگو شود. برای همگان هم روشن بود که  اگر رزمندگان را وصل به آیات جهاد و روایات مربوط به مجاهده بکنیم ، به قول حضرت امام تنور جنگ گرم نگه داشته خواهد شد . از طرفی دیگر از سال 55 به بعد هجوم نسل جوان به طرف منبر شگفت آور شده بود . یک ، دو سه سالی بود که نسل جوان تهران مرا خوب می شناخت. به این خاطر فکر می کردم حضورم در جبهه با توجه به اینکه درصد بالایی از کسانی که پای منبر من بوده اند ،درجنگ حاضرند ، برای تقویت روحیه آنها مفید است.
اولین جایی که رفتید کجا بود؟
آبادان جاده خسرو آباد
این مال چه زمانی است؟  
اویل جنگ هنوز خرمشهر سقوط نکرده بود . البته وقتی من رفتم هنوز جنگ روال منطقی به خود نگرفته بود و در بیشتر موارد به خاطر پراکندگی در کار ، خیلی ما موفق نبودیم من یک چند روزی برگشتم تهران و دیگر رفت و آمدم به مناطق مداومت پیدا کرد. یک ب پایم در جبهه بود ،یک پایم در شهر تا جایی که در سخت ترین کوران های جنگ خودم شرکت داشتم .
زمان سقوط خرمشهر کجا بودید؟

 آن طرف پل خرمشهر که وصل به آبادان می شود . خود ما تقریبا از طرف عراقی ها نیمه محاصره شده بودیم و فقط یک راه داشتیم ؛ یک ماشین بودیم. چند نفر سوار شدیم که اسیر عراقی ها نشویم به شدت هم گلوله می زدند طرف ماشین . فاصله مان با عراقی ها دور بود اما در تیر رس آنها بودیم . کار به جایی رسیده بود که ما مجبور شدیم ماشین را رها کنیم و پشت خانه های متروکه سنگر بگیریم و مخفی شویم که به دست عراقی ها نیافتیم . خرمشهر بعد ازظهر همان روز سقوط کرد.
و زمان فتح خرمشهر؟
 آن را هم بودم .آن زمان ما در شمال خرمشهر بودیم . جالب است بدانید که بچه ها دو روز مانده به فتح خرمشهر و در حالی که به شدت مشغول جنگ بودند ، به محض اینکه فرصتی پیش می آمد از من می خواستند برایشان سخنرانی کنم.......          

در ادامه می خوانید.......

دیدن شیخ حسین انصاریان در جبهه برای جوانان مایه تعجب نبود؟
جلسات میدان قیام؟
ماجرای دستگیری؟
والفجر 8؟
کدام عملیات به دلتان نشست؟





لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط ..:: مجتبي مظفري نيا ::..

 

شیخ حسین انصاریان از دوران جنگ می گوید....

 

حجت الاسلام حاج شیخ حسین انصاریان بی نیاز از معرفی است . همه او را به عنوان خطیبی دانشمند می شناسند. جذبه سیما و جاذبه صدای بم و کشیده اش نیز مزید بر علت شده تا مردم در هر مجلسی که او سخنران است، حضوری با شکوه داشته باشند. با این همه شهرت، اما شاید خیلی ها ندانند که شیخ روزگاری نه چندان دور، وقتی شیپورجنگ نواخته شد منبر را نه در مساجد شهر که در سنگرهای نبرد بر پا کرد و هم زمان هم خطبه می خواند و هم می جنگید . به محرم دو سه روزی بیشتر نمانده بود که رفتیم چالوس تا با شیخ حسین انصاریان که در مصلای امام آن شهر مراسم دعای کمیل داشت مصاحبه کنیم . بعد از مراسم وقتی مار را دید که در آن باران از تهران کوبیده بودیم و آمده بودیم چالوس ،همت مان را آفرین گفت و شاید در دل از خود پرسید چه عاملی سبب شده که این جنگ ندیده ها در این شرایط آب و هوایی به سراغ من بیایند ؟ شیخ اول مصاحبه از فرط خستگی بعد از یک سخنرانی مفصل و دعای کمیل مطول چندان حال حرف زدن نداشت اما اواخر کار طوری شده بود که تا دم سوار شدن در ماشین یک ریز از جنگ می گفت و اینکه ؛ اگر الان هم جنگ بشود ، پای کارم نه این عقب ،آن جلو جلوها!

 (اکبر شهیدی ، حسین دلاوری- نقل شده از ویژه نامه یاد ماندگار،شماره ۲ ،سال ۸۴)

 ادامه مصاحبه رو فردا بخونید....

 

        کمیل در لباس ضد شیمیایی...





لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط ..:: مجتبي مظفري نيا ::..