***هر چه به در نگاه کردم نیامد
بچه آمد و او نیامد
پرستار گفت خیلی شانس آوردید سالم ماندید»
گفتم« به احترام باباش نمردیم»
گفت «باباش؟»
نگاه کرد به آنها که آمده بودند گفت« کدام شان است؟»
لبم را دندان گرفتم گفتم «من و این بچه عجله نداریم شما چرا اینقدر عجله دارید؟»
گفت «می خوام بش بگم چقدر به در نگاه کردی بیاید نیامد.»
***ما فقط سه سال با هم زندگی کردیم و اگر بخواهم روزهایی را که ما با هم بودیم با ارفاق حساب کنم فقط سه روز توانستیم کنار هم باشیم تازه اگر دو سه ساعت را یک روز حساب کنیم .
***دیدم مادرم ست و برادم
جانم بالا آمد تا شنیدم نترسی آفقط
گفته اند« محمود مجروح شده»
گفتم «لابد مثل همیشه؟»
مادرم خندید گفت« آره آره مثل همیشه.»
زل زدم توی چشم هاش گفتم «جان زهرا را قسم بخور تا باور کنم»
لبش لرزید اشک توی چشم هاش جمع شد زد توی سر خودش ..... از هوش رفت افتاد توی بغل خودم
به دوستم گفتم« یک لیوان آب قند می آوری؟»
گفت «برای مادرت؟»
گفتم« نه برای خودم.»
***محمود گفت« می توانید؟»
گفتم «با اجازه بزرگترها بله.»
***گفتم«رفت»
گفت«کی»
گفتم «دیشب»
گفت «کجا به این زودی؟»
گفتم «یک ماموریت فوری براش پیش آمد»
رفت گوشه یی نشست زل زد به روبرو گفت« تو هم نتوانستی فاطمه پابندش کنی بماند»
سرش را تکان داد گفت« دامادش کردم شاید این همه نرود کردستان نبینمش »
زد به پایش گفت «من، نه ،هیچ وقت حریفش نشدم»
با خودم گفتم« مگر من شدم؟»
مادرش گوشی رو از دستم قاپید گفت« محمود جان شانس منه، یک خبر خوش»
بگو مشتلق چی می دهی بگویمت چی شده؟
ازش قول گرفت این بار زود برگردد و بالاخره
گفت « تو بابا شدی محمود جان»
***هیچ وقت نشد زهرا را به اسم صدا بزند یا زیاد بغلش کند یا بردارد جایی ببرد بگرداندش.
آن بار حتی بچه نرفت بغلش ، ازش ترسید رفت بغل صاحبخانه
محمود گفت «مگر لولو خورخوره دیده ای بابا جان؟»
زهرا آمد بغل من .... ناآشنا خیره شد به محمود
صاحبخانه گفت«نترس عموجان به خدا این آقاهه بابات ست.»
«خندید»
***گفتند آن شب توی هواپیمایی که قرار بوده محمود رو ببره مهمات بود و خلبان نمی خواسته محمود را ببرد،
با این بهانه که« هوا را ببین خودت، نمی شه پرواز کرد»
گفتند: محمود کلتش را در می آورد می گذارد پشت گردن خلبان می گوید« حالا چی باز هم هوا خراب است؟»
خلبان می گوید:« باید کنترل کنم»
محمود می گوید:« زودتر، این کلتم خیلی زود حوصله اش سر می رود»

***با سردار رفته بودیم تخت فولاد اصفهان . گفت : بچه ها دوست دارین دری از درهای بهشت رو به شما نشون بدم. گفتیم چی از این بهتر، سردار. یکراست بردمان سر مزار شهید حسین خرازی با یقین گفت از این قبر مطهر دری به بهشت باز می شه اون وقت نمی دونستیم این حال و هوای پرواز است
به ده روز نکشید که خبر آسمانی شدن خودش را هم شنیدیم .
***چند بار ساواک دستگیرش کرد یک بار بد جوری شکنجه اش کرده بودند وقتی می خواست حمام بره دیدم زیر پیراهنش پر از لکه های خون شده بعدا فهمیدم بینی اش را هم شکسته اند خودش یک کلام هم درباره بلاهایی که سرش آوردند نمی گفت فقط می گفت این خونای روی بالش مال اینه که توی زندان سرما خوردم!
***به صندلی اش اشاره کرد و گفت آقای امینی شما ممکنه هیچ وقت به موقعیتی که من الآن دارم نرسی ولی من که رسیدم به شما می گم که این جا خبری نیست!
گفت : اگه توی پادگانت دو تا سرباز رو نماز خون و قرآن خون کردی
امینی ، این برات می مونه ؛ از این پست و درجه ها چیزی در نمی آد!
***آخرین جلسه ای که گذاشت جلسه فرهنگی بود برای حمایت از کاروان های راهیان نور ، طرح می داد و حرفهایی می زد که سابقه نداشت. جلسه تا غروب بود بعد هم فیلمی رو که حاج احمد با چند تای دیگه تو جبهه فیاضیه بودند و اکثرشون شهید شده بودند رو نشون حاجی دادم وقتی فیلم رو دید مثل کلیپ خرازی قبل از جلسه از ته دل آه کشید
فردا وقتی خبر شهادت سردار رو شنیدم تازه فهمیدم آن آه آه حسرت بوده!
***تا یکی دو ساعت پیدایش نبود شاید این شایعه که فرمانده سپاه مریوان منافق است درست بود و او برای خبر رسانی می رفت !
باز هم غیبش زده بود . بارها از خود پرسیدم کجا ممکن است برود؟ هر بار که بچه ها به عملیات می رفتند ، تصمیم گرفتم این بار تعقیتش کنم ... بالاخره افراد (برای عملیات) حرکت کردند و رفتند . چشمم به حاجی بود و گوشم به صدای قدمهایش . داخل اتاق رفت و چنند دقیقه بعد ...پای پیاده از قرارگاه بیرون رفت دنبالش راه افتادم طوری که متوجه من نشود. از دامنه کوه مشرف به قرارگاه بالا رفت و بعد از وضو گرفتن از جویبار داخل غار کوچکی رفت منتظر شدم تا ببینم چکار می کند لحظه ای بعد صدای دعا و گریه حاج احمد بود که بلند شده بود...!!
***ایستاده بود کنار در حرم حضرت زینب !تازه رسیده بودیم دمشق و دلمان یک زیارت با حال می خواست ولی وقت اذان بود به وضوخانه اشاره می کرد ....برادرا زیارت مستحبه نماز واجب عجلو بالصلوه قبل الفوت.
***اخرین نفر عملیات بود که برمی گشت . یک کلاهخود سرش بود افتاد ته دره حالا آن طرف دمکراتها بودند و آتششان سنگین تا نرفت کلاهخود را برنداشت بر نگشت گفتم : اگر شهید می شدی؟ ... گفت این بیت المال بود.!
