تبليغاتX
شهيدان زنده
وبلاگي به ياد تمامي شهدايي که پروازشان ملکوت را زيبايي بخشيد

***
پدرم بین آ فریقا و چین تجارت می كر د و من فقط خرج می كردم ، هر طوری كه می خواستم. پاریس و لندن را خوب می شناختم ، چون همه لباسهایم را از آن جا می خرید.

***در طی دیداری كه به اصرار امام موسی صدر برگزار شد، ایشان به من گفت : " ما مؤسّسه ای داریم برای نگهداری بچّه های یتیم. فكر می كنم كار در آنجا با روحیة شما سازگار باشد. من می خواهم شما بیایی آنجا با چمران آشنا شوی " وتا قول رفتن به مؤسّسه را از من نگرفت ، نگذاشت برگردم.

***یكشب در تنهایی همانطور كه داشتم می نوشتم چشمم به یك نقّاشی كه در تقویمی چاپ شده بود افتاد. یكی از نقّاشی ها زمینه ای كاملا سیاه داشت و وسط این سیاهی شمع كوچكی می سوخت كه نورش در مقابل این ظلمت خیلی كوچك بود. زیر نقّاشی به عربی شاعرانه ای نوشته شده بود:

" من ممكن است نتوا نم این تاریكی را از بین ببرم ولی با همین روشنایی كوچك فرق ظلمت و نور وحق وباطل را نشان میدهم وكسی كه دنبال نور است این نور هر چقدر كوچك باشد در قلب او بزرگ خواهد بود. "

آن شب تحت تاثیر این شعر ونقّاشی خیلی گریه كردم.
هنوز پس از گذشت این مدّت نمی توانم نهایت حیرتم را در اوّلین برخورد با شاعر آن شعر و نقّاش آن تصویر درك كنم.او كسی نبود جز " مصطفی چمران ".

***باردوم كه دیدمش برای كار در مؤسّسه آمادگی كامل داشتم.
من با فرهنگ اروپایی بزرگ شده بودم.حجاب درستی نداشتم و ...
یادم هست در یكی از سفرهایی كه به روستاها می رفتیم ، مصطفی در داخل ماشین هدیه ای به من داد اوّلین هدیه اش به من بود و هنوز ازدواج نكرده بودیم، خیلی خوشحال شدم و همانجا باز كردم دیدم روسری است. یك روسری قرمز با گلهای درشت. من جا خوردم امّا او لبخند زد و به شیرینی گفت: " بچه ها دوست دارند شما را با روسری ببینند ". 

***من می دانستم بقیة افراد به مصطفی حمله می كنند كه شما چرا خانمی را كه حجاب ندارد می آوری مؤسّسه ، ولی مصطفی خیلی سعی می كرد ـ خودم متوجّه می شدم ـ مرا به بچه ها نزدیك كند. نگفت این حجابش درست نیست، مثل ما نیست ، فامیل و اقوام آنچنانی دارد، اینها روی من تاثیر گذاشت. او مرا مثل یك بچهء كوچك قدم به قدم جلو برد، به اسلام آورد. 

مسافر بهشت

***هر چند تا روزی كه مصطفی شهید شد، تا شبی كه از من خواست به شهادتش راضی باشم نمی خواستم شهید بشود ... مصطفی گفت: من فردا شهید می شوم. خیال كردم شوخی می كند. گفتم: مگر شهادت دست شماست؟ گفت: نه، من از خدا خواستم و می دانم خدا به خواست من جواب می دهد. ولی من می خواهم شما رضایت بدهید. اگر رضایت ندهید من شهید نمی شوم. خیلی این حرف برایم تعجب بود. گفتم: مصطفی من رضایت نمی دهم و این دست شما نیست. خب هروقت خداوند اراده اش تعلق بگیرد من راضیم به رضای خدا و منتظر این روزم ولی چرا فردا ؟ و او اصرار می كرد من فردا از اینجا می روم، می خواهم با رضایت كامل تو باشد. و آخر رضایتم گرفت

***من خودم نمی دانستم چرا راضی شدم. نامه أی داد كه وصیتش بود و گفت: تا فردا باز نكنید. بعد دو سفارش به من كرد. گفت: اول اینكه ایران بمانید. گفتم: ایران بمانم چكار ؟ اینجا كسی را ندارم. مصطفی گفت: نه! تعرب بعد از هجرت نمی شود. ما اینجا دولت اسلامی داریم و شما تابعیت ایران دارید. نمی توانید برگردید به كشوری كه كه حكومتش اسلامی نیست حتی اگر آن كشور خودتان باشد. گفتم: پس این همه ایرانی ها كه در خارج هستند چكار می كنند؟ گفت: آنها اشتباه می كنند. شما نباید به آن آداب و رسوم برگردید ... هیچ وقت! دوم هم این بود كه بعد از او ازدواج كنم. گفتم: نه مصطفی. زن های حضرت رسول (ص) بعد از ایشان ... كه خودش تند دستش را گذاشت روی دهنم. گفت: این را نگویید! این بدعت است. من رسول نیستم. گفتم: می دانم. می خواهم بگویم مثل رسول كسی نبود و من هم دیگر مثل شما پیدا نمی كنم.

***شب آخر با مصطفی واقعاً عجیب بود. نمی دانم آن شب چی شد! صبح وقتی مصطفی می خواست برود من مثل همیشه لباس و اسلحه اش را آماده كردم و آب سرد دادم دستش برای توی راه. مصطفی اینها را گرفت و به من گفت: تو خیلی دختر خوبی هستی! بعد یك دفعه یك عده آمدند توی اتاق و من مجبور شدم بروم طبقه بالا. صبح زود بود و هوا هنوز روشن نشده بود. كلید برق را كه زدم چراغ اتاق روشن و یك دفعه خاموش شد، انگار سوخت. من فكر كردم یعنی امروز دیگر مصطفی شهید می شود ، این شمع دیگر روشن نمی شود، نور نمی دهد. تازه داشتم متوجه می شدم چرا اینقدر اصرار داشت و تأكید می كرد كه امروز ظهر شهید می شود. مصطفی هرگز شوخی نمی كرد. یقین پیدا كردم كه مصطفی اگر امروز برود دیگر بر نمی گردد. دویدم و كلت كوچكم را برداشتم، آمدم پایین. نیتم این بود مصطفی را بزنم، بزنم به پایش تا نرود. 

***مصطفی در اتاق نبود. آمدم دم ستاد و همان موقع مصطفی سوار ماشین شد. من هرچه فریاد می كردم كه می خواهم بروم دنبال مصطفی نمی گذاشتند. فكر می كردند دیوانه شده ام، كلت دستم بود! بهر حال مصطفی رفته بود ...

منبع : نیمه پنهان ماه۱ (چمران به روایت همسر شهید)، منتشرات روایت فتح


       عارف شهید دکتر مصطفی چمران(شهادت 31خرداد 1360،دهلاویه)





لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط ..:: مجتبي مظفري نيا ::..


آي دونه دونه دونه

نون و پنير و پونه

قصه بگم براتون ؟

قصه اي عاشقونه؟

يه وقت نگين دروغه

يه وقت نگين که وهمه

اون که قبول نداره

نمي تونه بفهمه

بريم به اون فصلي که

اوج گرمي ساله

ماجراي قصه مون

داخل يک کاناله

کانالي که تو اين دشت

مثل قلب زمينه

دورو بر اين کاناله

پر از ميدون مينه

يک کانال که تو اين دشت

مثل قلب زمينه

دور و بر اين کانال

ببين چه دلنشينه

اون يکي پا نداره

روي زمين افتاده .......

اون يکي رو ببينين

چقدر قشنگ جون داده

رنگ و روي اون يکي

از تشنگي پريده

همون که روي پاهاش

سر دو تا شهيد ه

اونجا که نوزده نفر

کنار هم خوابيدن

ببين چقدر قشنگن

تمامشو ن شهيدن

يکي ازش خون ميره

ببين چقدر آرومه

فکر مي کنم که ديگه

کار اونم تمومه

مجتبي پا نداره

سر علي شکسته

مجيد دمر افتاده

کريم به خون نشسته

گلوله و گلوله

انفجار و انفجار

پاره هاي بچه ها

قاب شده روي ديوار

هر جا رو که مي بيني

دلاوري افتاده

هر جا جگر گوشه

يه مادري افتاده

حالا تو بهت اين دشت

ميون فوج دشمن

از اون همه دلاور

فقط رضا بود ومن

آي قصه قصه قصه

اتل متل تو توله

خمپاره و آرپي جي

نارنجک و گلوله

صورت مهدي رفته

مصطفي سر نداره

رضا نعره مي کشه

خيز برو خمپاره

اين جمله توي گوشم

مونده واسه هميشه

التماس رضا رو

فراموشم نميشه

الو الو کربلا

پس نخودا چي شدن ؟

ياور دو به گوشم

بچه ها قيچي شدن

کربلا کبوترا

از تو قفس پريدن

ما اذوقه نداريم

مهمونا مون رسيدن

کربلا جون به گوشي ؟

جواب بده برادر

بي سيم اينطور جواب داد :

الو به گوشي ياور؟

چيزي نداريم که تا

سر سفره بذاريم

ياور دو به گوشي؟

ديگه غذا نداريم

رضا منو نيگا کرد

صورتشو تکان داد

بغضي کردشو بي سيم

از توي دستش افتاد

عجب کربلا ئيه

نشون به اون نشونه

عطش نعره مي کشه

پنج روز ه تشنه مونه !

پنج روزه که مي جنگيم

کشته مي شيم مي ميريم

بي سيم ميگه : عقبگرد

ولي عقب نمي ريم

رضا تشنه و زخمي

زير نور افتاب

من از پي گلوله

دنبال يک قطره آب

هيچي پيدا نکردم

خسته شدم نشستم

براي چند لحظه اي

هر دو چشمامو بستم

ديدم که توي باغي

شهيدامو ن نشستن

مي خندن و مي خونن

درهاي باغ رو بستن

چه باغ با صفايي

درختها از جنس نور

نهر هايي از عسل

کاخ هايي از بلور

عجب باغ بزرگي

چه باغ رنگارنگي

پر از صفا پر از عشق

عجب باغ قشنگي

بالهاي ملائک

روي دست بچه ها

جام هايي از شراب

توي دست بچه ها

من و رضا از بيرون

توي باغ رو مي ديديم

صداي بچه هارو

اينجوري مي شنيديم

آهاي آهاي بچه ها

اينجا عجب حاليه

بچه ها هستن ولي

جاي شما خاليه

صدا پيچيد تو عالم

صدا رو ميشنيدم

يهو با يک صدايي

 از توي خواب پريدم

رضا نعره مي کشيد

آهاي آهاي  بسيجي

تانک ها دارن مي رسن

بدو بدو آر پي .جي

تانک بعثي خودش رو

پشت کانال رسونده

نعره کشيدم رضا !

گلوله اي نمونده

رضا سرش رو با بغض

رو ي سجده ميذاره

خشابي تو دستاشه

دستو بالا مياره!

انگار داره جون ميده

مي زنه زير گريه

خشابو نشون ميده

ميگه ببين خدايا

روحيه ها عاليه

ولي چکار بايد کرد ؟

خشابمون خاليه

صداش يهو بند مياد

توي دست يک شهيد

عينهو يک معجزه

يه گوله آر پي جي ديد

رو به سوي اون شهيد

خنديد وسر تکون داد

يواشي گفت مرتضي

گلوله رو نشون داد

حرف اونو گرفتم

نگاهشوفهميدم

جون تازه گرفتم

سوي شهيد دويدم

و ناگهان صدايي

صداي سرد سوتي

و ناگهان خمپاره

و ناگهان سکوتي

رضا يهو نعره زد

بي شرفا اومدن

ماسکو بذار مرتضي

که شيميايي زدن

سينه ام پر از آتيش شد

چشمامو هم گذاشتم

اومد يه شيميايي

ماسک ولي نداشتم

لبخند زدم وگفتم

ماسک نداريم رضا

نعره کشيد حرف نزن

نفس نکش مرتضي

چفيه تو آب بزن

حمله شيمياييه

گفتم داري جوک مي گي

قمقمه ها خاليه

رضا پريد ماسکشو

گذاشت رو صورت من

نعره کشيدم رضا

ماسکتو خودت بزن

خنديد و گفت مرتضي

برادرم بي خيال !

من رو گذاشتش رو رفت

رفتش بالاي کانال

نفهميدم چه چيزي

قلب اونو مي آزرد

نفهميدم واسه چي

پيرهنشو در اورد

رضا نعره مي کشيد

بي شرفا با شمام

کانال هنوز مال ماست

بياين بياين من اينجام

دو شکارچي از روي تانک

اونو هدف گرفتش

کار رضا تموم بود

نعره کشيد و گفتش

بياين بياين من اينجام

گردان هنوز روي پاست

بياين بياين ببينين

کانال هنوز مال ماست

گلوله هاي دوشکا

هزا ر هزار ده هزار

رضا دويد سوي تانک

و ناگهان انفجار......

فضاي توي کانال

زدود و گاز پر شد

هيچي ديگه نديدم

نفهميدم چطور شد

خلاصه که تو کانال

اون روز عجب حالي بود

آهاي غنيمت خورا

جاتون عجب خالي بود

يه وقت نگين دروغه

يه وقت نگين که وهمه

اونکه قبول نداره

نمي تونه بفهمه

قصه فرود نداره

فراز قصه اينه

گلوله آرپي جي

هنوز روي زمينه

هر کي مي خواد خدافظ

هر کي مي خواد بمونه

بايد تموم عالم

اين حرفها رو بدونه

بايد اينو بدونه

گردان هنوز روي پاست

هنوزم که هنوزه

قلب زمين مال ماست

آهاي آهاي با شمام

گردان هنوز روي پاست

هنوزم که هنوزه

قلب زمين مال ماست !


                            زنده یاد ابولفضل سپهر(بهزاد)




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 5:58 قبل از ظهر توسط ..:: مجتبي مظفري نيا ::..


***
تو سنگر داشتم اسلحه ام را تمییز می کردم رضا آرام خوابیده بود .وقتی شعله پوش کلاش را روی لوله وصل کردم ،رضا غلتی زد و چشمهاش را باز کرد.
«سلام»
نیم خیز شد تو جاش دستهاش را از پشت ستون کرد و به نقطه نامعلومی خیره ماند
«خوابت نمی آید؟»
نوبت بعدی نگهبانی با او بود زود بیدار شده بود
«آقا رضا !.. هی سید!»
انگار صدام را نمی شنید. فقط روش را برگرداند طرفم .وانمود کردم سرگرم اسلحه ام.«طوری شده؟»
لبخند زد .دستهایش را از هم باز کرد ، کش و قوسی به بدنش داد.
«حالم هیچ وقت این قدر خوب نبوده»
بلند شد خواست از سنگر برود بیرون .
«الآن که نوبت تو نیست . نوبت نگهبانی تو یک ساعت و نیم دیگر است.»
رفت بیرون.چند لحظه بعد برگشت . سرش را کرد توی سنگر :«حسن!»
نگاهش کردم .
«بیا بیرون می خوام باهات حرف بزنم.»
اولین بار بود یک جور دیگر می دیدمش .پوتینهام را پوشیدم،اسلحه را برداشتم و از سنگر زدم بیرون .آسمان انگار چشبیده بود به بلندیهای« الله اکبر».انگار ستاره ها آویزان شده بودند به نوک بالاترین شاخه درخت.نسیم آرامی می وزید .صدای انفجارها پراکنده بود.
رضا ایستاد روبروم.
«خواب عجیبی دیدم!»
«چه خوابی؟»
«فکر می کنم باید آماده شهادت باشم.»
تلخ نگاهش کردم.
«این چه حرفی است رضا؟»
انگار چیزی نمی شنید.از جیبش خودکاری درآورد و تکه کاغذی.
روش چیزهای نوشت.انگشتر عقیقش زیر نور مهتاب می درخشید.
نوشتنش که تمام شد ،خیره شد تو چشمهام :«باید بهم قول بدهی !»
کاغذ را چند بار تا کرد.منتظر نگاهش کردم.
«وسایل شخصیم را می دهم به تو.»
انگشترش را درآورد،گذاشت روی کاغذ.
«وصیتنامه ام را گذاشته ام لای شالی که مادرم برام بافته.»
هیچ وقت این قدر جدی راجع به شهادت با هم حرف نزده بودیم .
کاغذ و انگشترش را گذاشت توجیبش.
«به مادرم سلام برسان .وسایلم را تحویلش بده .بگو حلالم کند.»


*** عراقیها مدام آتش می ریختند روی سرمان.نزدیک ظهر ماشین غذا آمد .همیشه می ایستاد پانصد متری سنگرها ،پشت یک تپه . جلوتر نمی توانست بیاید.
«حسن ، برویم غذا بیاوریم؟»
صدای رضا بود.
«برویم»
«بیا مسابقه بدهیم ،تا دم ماشین غذا.»
خوشحال بود.
«تو از این ور برو من از آن طرف.»
با دست مسیر را نشان داد.
«هر کی باخت یک انگشتر هدیه بدهد.قبول؟»
«قبول»
دویدیم ، هر کدام از یک جهت ، دو مسیر نیمدایره. سریع می د.یدم. زودتر رسیدم به ماشین غذا. نفس نفس می زدم . منتظر رضا شدم.نگاه کردم به طرفی که باید می آمد .نیامد. نگران شدم . هر قدر آهسته هم می آمد ، تا حالا باید پیداش می شد. *** دویدم طرف جایی که رضا قرار بود بیاید . افتاده بود زمین.
زیر سربند سبزش سرخ بود. خون دویده بود روی پیشانیش.
ترکش گلوله توپ بهش اصابت کرده بود. فریاد زدم «رضا!»
انگار لبخند می زد. کف دستش کاغذی بود.بازش کردم. انگشتر لاش بود.
 روی کاغذ نوشته بود: «تقدیم به تو دوست و برادر عزیز. حلالم کن»
رافعی زنار ساعی ، قرارگاه مقدم جنوب(نقل شده از کتاب روی پدهای مجنون
 از انتشارات معاونت نیروی زمینی سپاه)


            کربلای جبهه ها یادش به خیر(عکس آرشیوی)




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 5:30 قبل از ظهر توسط ..:: مجتبي مظفري نيا ::..

     

                   السلام علیکما یا امامین العسکریین(علیکما السلام) 





لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط ..:: مجتبي مظفري نيا ::..