چند روز به عید مانده بود . حسن شوکت پور تلفن کرد و خواست که به منطقه بروم.
وقتی می گفت بیا ، می فهمیدم که عملیاتی در پیش است و نباید سوال و جواب اضافه بکنم . با حسن در حوزه هنری آشنا شده بودم .
آن وقت ها تازه حوزه سر و سامانی گرفته بود . در گوشه یی از حیاط تدارکاتی هم برای جبهه می شد . او وسایل و امکاناتی که برای جبهه می گرفت در گوشه و کنار حوزه انبار می گرد و هر وقت لازم بود به جبهه می فرستاد. من هم چند بار همراه دوستان دیگر به منطقه رفته بودم.
در همین سفرها بود که دوستی من و حسن ریشه گرفت.
بعد از تلفن او با یکی از دوستان به اهواز آمدم . می دانستم محل استقرارش کجاست، یک جاده خاکی بود که جهاد بالای شوش دانیال زده بود که مشرف می شد به دشت عباس.
حسن را همان جا دیدم . به من سفارش کرد در یکی از سنگرها بمانم و وقتی عملیات شروع شد خودم را به خط برسانم . به حسن گفتم : حسن آقا این دوربین سوپر هشتی که من دارم شب فیلمبرداری نمی کند. جواب داد فیلمبرداری می کند یا نه باید همانجا که گفتم بمانی!
من هم چاره ای جز اطاعت نداشتم . آنجا ، سنگر فرماندهی شهید حسین خرازی بود. چند ساعتی را ماندم دیدم خبری نیست . آمدم به چادر که بالای تپه بود و نشستم کنار تعدادی رزمنده که وصیت نامه می نوشتند .
من هم شروع کردم به نوشتن . به نیمه رسیده بودم که با خودم گفتم :
رسول این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست و پاره کردم .
برای اینکه نمی خواستم شهید بشم.
از نقل و انتقالات فهمیدم که بوی عملیات می آید . چند رزمنده وصیت نامه های شان را نوشتند و در جایشان دراز کشیدند تا موقعی که خبرشان کنند . یادم آمد که حسن آقا گفته بود :
رسول مبادا بخوابی ها ، بیدار می مانی و از سنگر هم تکان نمی خوری
ولی من خوابیدم . آن هم یک خواب شیرین ، اما با صدای یک انفجار از خواب پرید م . دور و برم را نگاه کردم هیچ کس تو چادر نبود همه رفته بودند عملیات از چادر بیرون آمدم و
از بالای تپه دیدم که حجم آتش از دو طرف خیلی زیاد است.
با خودم گفتم : رسول وای به حالت اگر حسن آقا تو را ببیند.
او همیشه به من سفارش می کرد ؛ رسول اینقدر نخواب ؛ نظم یاد بگیر؛ مثل بچه های دیگر باش ؛ ببین چظور می آیند و از کوچک و بزرگ هر کاری که از دست شان بر می آید می کنند . آنان نظم دارند . از استراحت خودشان می زنند . تو هم هیچ فرقی با آنان نداری . بی خود هم ادای هنرمندان را برای من در نیاور.
دوربین را برداشتم و رفتم به طرف مستراح صحرایی که در سینه کش تپه بچه ها با تیرک و گونی درستش کرده بودند . تو مستراح بودم و با خودم فکر می کردم چطور باید بروم به خط مقدم و
از آن مهم تر جواب حسن آقا را بدهم که
یک دفعه صدای انفجاری در کنار مستراح بلند شد و بعد از لحظه ای گونی های اطراف آتش گرفت .
من همان حال از توالت پریدم بیرون و جیغ وداد می کردم و در بیابان می دویدم .
خوشبختانه کسی آن دور و بر نبود . حالم کمی که جا آمد ، هنوز سپیده نزده بود ، حواسم بود که نماز نخواندم . تند و تند نماز را خواندم و آمدم روی جاده در همان تاریک و روشن هوا شبح یک وانت را دیدم . خوشحال شدم و
پریدم جلوی وانت که نگهدار!
وانت با گرد و خاک زیاد ایستاد و من پریدم بالا،
راننده ، رزمنده ای بود که سر و صورتش پر از خاک بود و از این عینک هایی که موتور سوارها می زنند به چشم داشت در ضمن جلوی وانت سقف هم نداشت
به راننده گفتم : داداش قربونت منو برسون خط!
راننده فقط نگاهم می کرد . از جایش تکان هم نمی خورد . دوباره جمله ام را تکرار کردم .
این بار دستش بالا آمد و آرام عینک را کشید و گذاشت روی پیشانی اش.
دیدم ای داد و بیداد خود حسن آقا است!
توی چشم هایم نگاه کرد و گفت : « تو خجالت نمی کشی؟»
جواب دادم : « واسه چی؟»
خودم را زدم به آن راه که مثلا اتفاقی نیفتاده است.
گفتم : «چیزی نشده فقط یک توالت صحرایی آتش گرفته که من هم آن ر آتش نزدم »
دوباره گفت: « رسول خجالت بکش»
این دفعه صدایم راکمی بلندتر کردم : « واسه چی حسن آقا من که کاری نکردم»
گفت : « تو چطور توانستی با خیال راحت تا صبح بخوابی . می دانی چه تعداد از بچه های مردم از دیشب تا این لحظه تکه تکه شده اند.»
سرم را پایین انداختم و زیر لب گفتم :« ببخشید حسن آقا»
وسط حرفم پرید ......
(ادامه خاطرات خدا بخواد تو پست های بعد...)
منبع : جغرافیای بی رنگی (ویژه نامه راهیان نورـ سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران)
