***این عملیات عملیات فتح المبین است
و کار بزرگی دارد انجام می شود ؛ آنوقت تو گرفتی و خوابیده ای .
همین موقع دستش را بالا آورد و زد تو سرم . ولی خاطرش بیش از این ها برای من عزیز بود.
***وانت بی سقف در پیچ و خم تپه ها بالا و پائین می رفت .
در آن تاریکی حسن با استادی تمام می راند . رسیدیم کنار تپه ای و حسن آقا ایستاد .
***این تپه را قبلا دیده بودم . بچه ها دل این تپه را کنده بودند و شده بود زاغه مهمات
و بعضی از وسایل دیگر .
***حسن آقا وقتی ایستاد داد زد : حاجی ! حاجی!
از شکاف تپه پیرمرد ریش سفیدی بیرون آمد و گفت : جانم حسن آقا!
حسن آقا بهش گفت : کارگری که خواستی برایت آوردم .
بعد به من اشاره کرد که بروم پائین . من هم نمی دانستم داستان از چه قرار است .
با خودم گفتم شاید دارد سر به سرم می گذارد آمدم پائین .
حسن آقا قبل از آنکه با همان وانت بی سقف از پیش ما برود به پیرمرد گفت :
این آقا رسول سه تا وانت موشک آرپی جی پر می کند و
با وانت سومی همراه خودت می آوریش باغ طالقانی و کنار آلبالو گیلاس ها پیاده اش می کنی .
بعد دستی تکان داد و رفت .
وقتی حسن آقا رفت پیرمرد با لهجه اصفهانی اش گفت :« برو تو آن سنگر عزیزم »
***بابا جان چه کار باید بکنم !
این گونی ها را می بینی ؟
تو این چند روز بسیجی ها خرج هایش را بسته و آماده کرده اند
گونی ها را با احتیاط باز می کنی و می گذاری پشت وانت ها.
- بابا جان من فیلمبردارم . عکاسم . خیر سرم خبرنگارم . تازه تو عملیات قبلی هم مجروح شدم .
بخیه های پایم را هم باز نکردم . چطور می توانم این همه موشک آر پی جی را بار این سه تا وانت کنم .
هنوز هم می بینی دارم لنگ می زنم عزیزم !
_*** آقا رسول من این حرفها حالیم نیست تو در نظر من یک کارگر هستی
این را حسن آقا گفته . تازه بچه هایی که این موشک ها را آماده کرده اند همه شان مثل تو مجروح بودند .
به هیچ رقم رضایت نداد .
من هم به هر بدبختی و مصیبتی بود وانت ها را از موشک آرپی جی پر کردم .
وانت سوم که پر شد خودش آمد نشست پشت فرمان .
***به پیرمرد گفتم : « حاج آقا کجا تشریف می بری؟»
_ حسن آقا گفته شما را ببرم باغ طالقانی که کمی آلبالو گیلاس بخوری!
***_ با غ طالقانی دیگر کجاست؟
یک باغ خیلی باصفایی است نجا آلبالو گیلاس های خوب و رسیده ای دارد . کمی تحمل کنی می رسیم.
سپیده دم زده بود وانت حاج آقا به راه افتاد.
***هر چه جلوتر می رفتیم آتش دو طرف شدیدتر می شد .
گلوله های رسام و منور هم دیده می شد . جلوتر که آمدیدم حسابی در معرض گلوله های خمپاره و تانک قرار گرفتیم . ترس برم داشته بود. شدت انفجارها مجالی برای فکر کردن به آدم نمی داد.
***پشت یک خاکریز نگه داشت . از وانت پایین آمدم .
هول کرده بودم جنازه بچه ها را پشت خاکریز دیدم .
***همه چیز به هم ریخته بود . ظاهرا عراقی ها سعی داشتند این خاکریز را بگیرند ولی بچه ها با تمام توان مقاومت می کردند . ترس و هیجان به جانم افتاده بود و رهایم نمی کرد مثل یک عروسک کوکی دورسر خودم می چرخیدم
***یک ساعتی می شد که اینجا بودم.
***تازه شستم با خبر شد که باغ طالقانی و آلبالو گیلاس ها یعنی همین ترکش ها و گلوله ها !
با خودم گفتم رسول دیدی چه رودستی خوردی؟ بابا جان چه باغی ؟ چه آلبالو گیلاسی ؟ چه کشکی ؟ چه ماستی ؟ درست آمده ای وسط معرکه . خدا به دادت برسد.
***بودن من در باغ طالقانی و دیدن آن صحنه های واقعی جنگ تاثیر زیادی روی من گذاشت .
کمترین تاثیر این بود که کمی به خودم بیایم . خودم را بشناسم که چند مرده حلاجم .
***بعد هم از آن لحظه ها در فیلمهایم استفاده کردم . این خط را بچه های اصفهان نگه داشته بودند .
***حسن شوکت پور هم از بچه های لشکر امام حسین (ع) بود . پاتوق من هم همین لشکر بود. صحنه های این خط واقعا دیدنی بود از بچه های ده ، دوزده ساله تا پیرمرد تدارکاتچی همه شان پر تلاش وفعال بودند .
***دیدن اجساد بچه ها و دیدن تعدادی زخمی که راهی برای بردنشان به عقب نبود. چه روحیه ای در آدم به وجود می آورد . داشتم به ماندن در خط عادت می کردم . داشتم حواسم را به خودم و دور برم جمع می کردم .
***می دیدم که بچه ها چطور از خاکریز بالا می روند و به طرف سنگر عراقی ها می دوند و عده ای را اسیر می کنند و به این طرف می آورند .
***در همین هیر و ویر ، ده پانزده نفر عراقی را آوردند . یکی از بسیجی های نوجوان که از شهادت دوستانش در همین خط خیلی عصبانی بود می خواست عراقی ها را به گلوله ببندد که دیگران اجازه ندادند . در همین شلوغی یکی از اسیران عراقی از گروه اسرا جدا شد و با سرعت یه طرف خاکریز خودشان دوید و فرار کرد .
***من هم فکر کردم الان است که بچه ها از پشت او را با گلوله بزنند . حتی همین نوجوان بسیجی دوید به طرف خاکریز و خواست با گلوله او را بزند که در همین حال همه رزمندگانی که روی خاکریز بودند شروع کردند به تشویق آن اسیر فراری! بچه ها سوت می زدند دست می زدند .
من احساس کردم با همین تشویقها سرعت آن اسیر فراری بیشتر می شود .
وقتی آن اسیر فراری از خاکریز خودشان بالا رفت و به نیروهای خودشان پیوست ، رزمندگان همه تکبیر سردادند
همین جا بود که شنیدم بچه ها پادگان عین خوش را گرفتند . من هم آمدم به طرف عین خوش و شروع کردم به عکس گرفتن و فیلم برداشتن....
ادامه دارد ....