برای اینکه مطمئن شود نمی خواهم شوخی کنم ، گفتم :« پلاک .. پلاکت .»
دهانم خشک شده بود . پلاک را گرفتم . دستهام می لرزید .
صِدام هم . همه حال مرا داشتند .
حسین خودش داوطلب شده بود . مصمم و استوار بود . بیشتر از هر چیزی لبخندش قلبم را آتش می زد .
«من آماده ام »
این را حسین با صدای رسا گفت.
حاجی حسین را در آغوش گرفت . بچه ها تک تک رفتند و غرق بوسه اش کردند .
حاجی گفت: «سلام ما را به جدت برسان !»
سرش را انداخت پائین
«وقت نداریم.»
چشمهام را بستم که حسین را نبینم ، حتی حاجی را و بقیه بچه ها را . طاقت نیاوردم . زیر چشمی نگاهش کردم . چشمان برّاق حسین به آسمان خیره بود . نگاهش را از آسمان گرفت و راه افتاد. سبکبال قدم بر می داشت . انگار قلبم را هم کَندو با خود برد .
دستهاش را باز کرد و به طرف جلو خیز برداشت . صدای انفجار قلبم را به درد آورد . نشستم و سرم را گرفتم تو دستهام و هق هق گریه کردم .
عملیات موفقیت آمیز بود . خسته بودیم و خوشحال . از عملیات که بر می گشتیم ، از دور چشمم افتاد به میدان مین .
مطمئن نبودم تکه ای از بدن حسین را خواهم یافت . حال عجیبی داشتم . با خودم گفتم : « کاش هنوز عملیات تمام نشده بود . حداقل سرم گرم حمله بود . مجبور نبودم خاکستر حسین را ببینم .»
حاجی چشمهاش را پاک کرد . صداش گرفته بود:
«خون حسین کار خودش را کرد . عملیّات با موفقیت تمام انجام شد .»
رسیدیم به میدان مین .اثری از جسد حسین نبود . دو تا از بچه ها امدند طرفم ، سر گذاشتند روی شانه ام .نتوانستم گریه ام را پنهان کنم . حالا همه بلند گریه می کردند خیلی بلند.
حاجی انگار که متوجه چیزی شده باشد ، از ما دور شد . بیست قدمی آن طرفتر اسستاد ، زانو زد روی زمین . سر به خاک گذاشت . از ته دل فریاد کشید : « یا حسین(ع)!»
دویدیم طرفش . اولین کسی که به حاجی رسید ، زمین افتاد و از حال رفت . چشمم به حسین افتاد . دراز کشیده بود روی زمین . حاجی کنار حسین سر به خاک گذاشته بود و گریه می کرد . با دقت نگاه می کردم حسین انگار سالم افتاده بود وسط میدان مین.
راوی نجفعلی شعبانی .برگرفته از کتاب روی پدهای مجنون (یعقوب آذر ، محمد خسروی راد)