تبليغاتX
شهيدان زنده
وبلاگي به ياد تمامي شهدايي که پروازشان ملکوت را زيبايي بخشيد


مرخصی
***دعای توسل تمام شده بود . از سنگر بیرون آمده بودند . ریر آبی مهتاب با هم صحبت می کردند . شب تاریکی بود . برای عملیات مناسب بود .

- اگر زنده ماندم می خواهم یک هفته به مرخصی بروم .
- یک هفته ؟! چه خبره ؟
- سه روز هم می روم مشهد ، دو روز هم پیش مادرم در شیراز می مانم ، دو روز هم راه رفت و برگشت .

***حمله تمام شده بود. آفتاب به زمین های آزاد شده می تابید . تعداد شهدا زیاد بود . شهدا را به شهرهایشان فرستاند .
 او را اشتباها به جای شیراز با شهدای مشهد روانه کردند . او را با شهدای مشهد در حرم طواف دادند .
سه روز طول کشید تا متوجه شدند او شهید شیراز است .


درخت گردو
***پاییز پارسال هم برگهایش زرد شده بود ؛ ولی سرخ نشده بود . شاید هم شده بود ؛ ولی به به این سرخی.

- برادر حواست کجاست ؟ توی حیات که خبری نیست دارم برای شما صحبت می کنم
- همین که خبری نیست حواسم را پرت کرده است . باید توی آن باغچه یک درخت گردو بکارم . هم سایه می اندازد ؛ هم سرسبزی دارد ؛ بابا رجب هم گردوهایش را می فروشد و دیگر برای خرج و مخارج مسجد چشمش به دست نمازگزاران نیست .
- ما الان برای چیز مهمتری دور هم جمع شده ایم ؛ اینجا که جهاد نیست ؛ مثلا فردا اعزام است ؛ آنوقت آقا به فکر گردو کاشتن است !
گردو را کاشت و اعزام شد . بابا رجب خیلی از این درخت مراقبت کرد . چند ماه پیش بعد از نماز جماعت گفت : از پول گردوها یک تخته فرش برای مسجد خریده اند .

***وقتی هم که پارسال جنازه حمید پیدا شد ؛ حرف بابا رجب را گوش کردند و جنازه او را پای درخت گردو ، توی حیاط مسجد دفن کردند .

پائیز امسال برگهای درخت به سرخی می زد .

برگرفته از : نشریه ایثار و شهادت ، ضمیمه پیام جهاد کشاورزی ( به مناسبت هفته دفاع مقدس و یادواره ۳۱۰۰ شهید جهاد کشاورزی – شهریور ۱۳۸۶)





لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط ..:: مجتبي مظفري نيا ::..