تبليغاتX
شهيدان زنده
وبلاگي به ياد تمامي شهدايي که پروازشان ملکوت را زيبايي بخشيد

***گامهای آخر بود تنها یک دوشکا بر سرمان آتش می ریخت . همه برزمین چسبیده بودند و نگاهها به آن سو بود . چه می شد کرد ؟
چه می توانستیم بکنیم ؟ ...

در میان برق گلوله ها ، یکی آرام آرام به طرف سنگر دوشکا می رفت .
 همه حیران بودند و نگاهها خیره مانده بود که چه کسی دارد می رود؟ ....

***خدایا نگهدارش باش ! آن قدر جلو رفت که تنها قدمی با سنگر فاصله داشت .
 نفسهامان درسینه جا مانده بود ، محو تماشایش بودیم . او نارنجکهایش را روانه سنگر کرد.
***دود و آتش سنگر دوشکا را فرا گرفت که ناگاه عراقیها نارنجک انداختند و او قدش خمید . یکی از کنارم فریاد زد :
_ ای وای ... خدایا ... برادر عبدالله !

***و در میان صخره ها دوید . مبهوت مانده بودم . یک نگاهم به او بود و یک نگاهم به سنگر عراقی
 شبحی شوم بر بالای سنگر آمد و اسلحه اش را به طرف عبدالله گرفت .

***فریاد در دل دشت پیچید :
« عبدالله ... عبدالله ...» و آنکه از کنارمان دویده بود ، خود را روی عبدالله انداخت و
گلوله ها بر بدنش باریدن گرفت .

***وقتی بالای سرش رسیدیم تنش سوراخ سوراخ شده بود و دیگر جانی در بدن نداشت .
عبدالله را که هنوز نیمه جانی داشت ، به شیاری درکنار یک تخته سنگ کشاندیم تا به بدن زخم دیده اش زخم دیگری نرسد .

 ***درکنارش نشستم . آرام گفت :
_ به بچه ها سلام برسون ، بگو کارشون خیلی عالی بود.

***بغض گلویم را می فشرد . گفتم :
_ چرا خودت به طرف سنگر رفتی ؟ چرا یکی از نیروها رو نفرستادی؟
***نگاهش را به تخته سنگ دوخت :
_ یک فرمانده باید موقعیت شناس باشه ، وقتی دید عملیات به مرحله ای رسیده که نیروها دچار تزلزل شده اند
 باید خوش دست به کار بشه . اگه این کارو نمی کردم شاید همه قتل عام می شدند .
***نگاهم را به بدن زخم خورده اش دوختم . لکه های سرخ مردانگی اش را به رخم می کشید . صورتم را برگرداندم تا نگاهش به اشکهایم نیفتد.

***اما اگر شهید « خانزاده » ، که خود را سپر بلای فرماندهش کرده بود ، می خواست از عبدالله بنویسد ، به راستی چه می نوشت؟

(عبدالله : برادر «عمران پستچی » فرمانده گردان حبیب از لشکر 27 محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم) که در عملیات خیبر مجنون وار به دنبال لیلی اش شتافت و دیگر بازنگشت. )

( گل علی بابایی ، برگرفته از کتاب فرمانده من ، دفتر دوم ، چاپ حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی)

خاطره کامل در ادامه مطلب


ادامه مطلب




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط ..:: مجتبي مظفري نيا ::..