در میان برق گلوله ها ، یکی آرام آرام به طرف سنگر دوشکا می رفت .
همه حیران بودند و نگاهها خیره مانده بود که چه کسی دارد می رود؟ ....
***خدایا نگهدارش باش ! آن قدر جلو رفت که تنها قدمی با سنگر فاصله داشت .
نفسهامان درسینه جا مانده بود ، محو تماشایش بودیم . او نارنجکهایش را روانه سنگر کرد.
***دود و آتش سنگر دوشکا را فرا گرفت که ناگاه عراقیها نارنجک انداختند و او قدش خمید . یکی از کنارم فریاد زد :
_ ای وای ... خدایا ... برادر عبدالله !
***و در میان صخره ها دوید . مبهوت مانده بودم . یک نگاهم به او بود و یک نگاهم به سنگر عراقی
شبحی شوم بر بالای سنگر آمد و اسلحه اش را به طرف عبدالله گرفت .
***فریاد در دل دشت پیچید :
« عبدالله ... عبدالله ...» و آنکه از کنارمان دویده بود ، خود را روی عبدالله انداخت و
گلوله ها بر بدنش باریدن گرفت .
***وقتی بالای سرش رسیدیم تنش سوراخ سوراخ شده بود و دیگر جانی در بدن نداشت .
عبدالله را که هنوز نیمه جانی داشت ، به شیاری درکنار یک تخته سنگ کشاندیم تا به بدن زخم دیده اش زخم دیگری نرسد .
***درکنارش نشستم . آرام گفت :
_ به بچه ها سلام برسون ، بگو کارشون خیلی عالی بود.
***بغض گلویم را می فشرد . گفتم :
_ چرا خودت به طرف سنگر رفتی ؟ چرا یکی از نیروها رو نفرستادی؟
***نگاهش را به تخته سنگ دوخت :
_ یک فرمانده باید موقعیت شناس باشه ، وقتی دید عملیات به مرحله ای رسیده که نیروها دچار تزلزل شده اند
باید خوش دست به کار بشه . اگه این کارو نمی کردم شاید همه قتل عام می شدند .
***نگاهم را به بدن زخم خورده اش دوختم . لکه های سرخ مردانگی اش را به رخم می کشید . صورتم را برگرداندم تا نگاهش به اشکهایم نیفتد.
***اما اگر شهید « خانزاده » ، که خود را سپر بلای فرماندهش کرده بود ، می خواست از عبدالله بنویسد ، به راستی چه می نوشت؟
(عبدالله : برادر «عمران پستچی » فرمانده گردان حبیب از لشکر 27 محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم) که در عملیات خیبر مجنون وار به دنبال لیلی اش شتافت و دیگر بازنگشت. )
( گل علی بابایی ، برگرفته از کتاب فرمانده من ، دفتر دوم ، چاپ حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی)
خاطره کامل در ادامه مطلب