***درست روبروي دره از اين برجک هاي تک تير اندازهاي عراقي بود
که يا توي پيشاني مي زدند ، يا پشت سر و يا در شقيقه مي زدند .
فقط سر بچه ها را مي زدند .
*** با عبدالرضا سرخه مسئول محور رفتيم آنجا ، شهيد قربان سِگوند آنجا فرمانده گروهان بود .
در عرض کمتر از دو ساعت براي بچه ها سنگر ساخت . بي اعتنا به آتش دشمن ،
داشت به زبان لري با خدا مناجات مي کرد و
مي گفت : « خدايا از عمليات فتح المبين تا الان جبهه هستم ،
خيلي ها را ديدم ده روز آمدند و شهيد شدند ،
خدا جون تو مثل اينکه از لرها خوشت نمي آد ، لرها بو مي دهند مگر ؟...»
همين طور گريه مي کرد و اين حرف ها را مي گفت .
***شب بعد که کنار همان سنگر نشسته بوديم ،
چند تا خمپاره آمد و خورد بغل دست ما که هيچ کدام عمل نکرد
جز يکي ،آن هم کنار قربان منفجر شد .
ديديم عجب ، آدمي که از فتح المبين تا بعد از والفجر مقدماتي توي جبهه بود
و همه اش هم توي خط مقدم بود و يک ترکش فسقلي هم نخورده بود بهش ،
با يک مناجات ساده و خالصانه ي لري دم خدا رو ديد و رفت.
جغرافياي بي رنگي / ويژه نامه راهيان نور / سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران
