***از قبل از تولدش برای شما بگویم معنی زمانی که او را باردار بودم می دانستم تمام حرکات و سکنات و اخلاق و رفتار و خوراک و.... در این بچه تاثیر می گذارد
برای همین خیلی مراقب بودم سعی می کردم خانه فامیلهایی که حساب سال ندارند نروم و هر چیزی نخورم
خیلی با قرآن انس داشتم
تا وقتی که مهدی متولد شد
بعد از تولد هم خیلی مواظبش بودم سعی می کردم همیشه با وضو به او شیر بدهم .2
***از مدرسه که می اومد کفشهاش رو در نیاورده مشغول نوشتن تکالیف مدرسه ش می شد بعدش هم می رفت توی کوچه با بچه های محل فوتبال بازی می کرد . مادرش گفت : می خواستم بفرستمش دنبال کاری در رو باز کردم دیدم داره بازی می کنه وقتی نگاش به من افتاد و فهمید کارش دارم بازی رو رها کرد اومد پیش من ببینه چیکارش دارم .3
***تو دبیرستان درس می خوند که حزب منفور رستاخیز تشکیل شد به زور از مردم عضو می گرفتند اومده بودند سر کلاس از اینها ثبت نام کنند قبول نکرده بود اومدن پیش من گفتند برای سابقه شما بد می شه بگید قبول کنه
گفتم مگه نمی گید آزادیه؟ خب نمی خواد قبول کنه
هر کاری کردند موفق نشدند رضایتش رو جلب کنند
از دبیرستان اخراجش کردند.4
***ساعت دو و نیم ظهر بود دیدم در خونه رو می زنن . رفتم در رو باز کردم دیدم یه افسر پلیسه گفت حاج آقا به این پسر بچه بگید بیاد بیرون .
گفتم : کدوم پسر بچه ؟ نگاه کردم دیدم جای پارک ماشین عوض شده فهمیدم چه خبره
می گفت : توی خیابون ایستاده بودم دیدم یه ماشین بدون سرنشین با سرعت داره میاد رفتم نزدیک دیدم آقا پسر شما پشت فرمونه بعد هم فرار کرد اومد اینجا.5
***به زور پول توی جیبش می گذاشتم ماهها می گذشت و خرج نمی کرد می گفت : بابا من تو خونه غذا می خورم و دیگر احتیاجی به پول ندارم
هم سن و سالهاش به زور از پدر و مادرشون پول می گرفتند .6
***با آیت الله مدنی خیلی مانوس بود مسجد که می رفتیم بعد از نماز ایشان سخنرانی می کردند وقتی از منبر پایین می آمدند آقا مهدی و دوستانش دورش را می گرفتند و شهید مدنی برای ایشان موعظه می کردند
وقتی با این نوجوانها صحبت می کردند خم می شدند و سرشون رو پایین می آوردند نفسشون می خورد به نفس این بچه ها و اینها رواینطور تربیت می کردند.7
***حدود دوازده سیزده سالش بود قدش کوتاه تر از ویترین مغازه بود اگه چیزی می خواست باید روی پنجه ی پاش بلند می شد و جوابش رو می داد
مغازه ما سر یه چهار راه بود که زیر نظرش داشتند ماموری که مواظب ما بود سبیلهای ضخیمی داشت یه روز اومد دیدم سیبیلهاشو زده .
گفتم سیبیلهاتو باد برد؟
گفت : نه پسر شما زد
گفتم : چی ؟
گفت : حوصلم سر رفته بود اومدم با پسر شما صحبت کنم هر چی صداش کردم جواب نداد گفتم اقا مهدی اگر شما ولیعهد ایران بشی چیکار می کنی ؟ جواب نداد
سه بار تکرار کردم
گفت دستور می دم سبیلهای تو رو بزنن
رفتم یه سلمانی پیدا کردم سبیلهامو زدم و برگشتم بهش احترام نظامی گذاشتم .گفتم قربان دستور شما اجرا شد.8
خاطره 1 ( ابوالقاسم عمو حسینی ) / خاطره 2(مادر شهید) / خاطره 3-4-5-6-7- 8 ( عبدالرزاق زین الدین – پدر بزرگوار شهید ) منبع : ستاره ی دنباله دار ( کتاب شهید مهدی زین الدین ) قم گروه فرهنگی هنری تا ظهور 1383




