اين حرفها اگرچه در همان خانه شهيدين زينالدين بيان ميشد اما اين بار قرار بود از حنجره تنها دختر آقا مهدي، يعني «ليلا زينالدين» برآيد و بر دلها بنشيند.
ليلا خانم، در رشته مديريت بازرگاني مشغول تحصيل است و سال آخر دانشگاه را سپري ميكند، اگر حتي مثل من، فقط زندگينامه آقامهدي را خوانده باشي و عكسهايش را ديده باشي، با اولين نگاه ميتواني به تمام شباهتهاي او با پدرش پي ببري؛ چهرهاي شبيه آنچه در عكسهاي پدرش ديدهاي و رفتاري كاملاًً شبيه آنچه از شهيد مهدي برايت تعريف كردهاند، صبور در پاسخ دادن، واقعبين، خندهرو و فوقالعاده بيتكلّف...
• از سالهاي قبل از شهادت پدرت چيزي به خاطر داري؟
ـ يكسال و چهارماه داشتم كه پدرم شهيد شد. از آن موقع، چيزي به خاطر ندارم. اما بعد از آن تا سالهاي زيادي، مادر، پدربزرگ، مادربزرگ و بقيه نزديكانم آنقدر خوب جاي خالي پدرم را پر ميكردند كه هيچاحساس كمبودي نداشتم؛ البته اين فقط از حضورشان نبود، بلكه خاطراتي هم كه درباره پدرم ميگفتند خيلي مرا دلگرم ميكرد.
• يعني در آن سالها اصلاً سراغ پدر را نميگرفتي؟!
ـ نه، اصلاً خلائي احساس نميكردم كه سراغ پدر را بگيرم. مردهاي فاميل، با من مثل بچههاي خودشان برخورد ميكردند و من اصلاً به ياد ندارم كه سراغ پدرم را گرفته باشم.
• پس دقيقاً از چه زماني نبودن پدرت را حس كردي؟
ـ سالهاي اول مدرسه اين مسأله را فهميدم؛ البته آن موقع خانوادهها خيلي مذهبي بودند و دائم به بچههايشان سفارش ميكردند كه پيش ما رعايت مسايل را بكنند و زياد درباره پدر حرف نزنند و نپرسند، اما به هرحال وقتي وارد جمع بچهها شدم، نداشتن پدر را فهميدم.
• خواب شهيد زينالدين را هم ميبيني؟
ـ من خيلي خواب پدرم را نميبينم. فقط دو سه بار برايم پيش آمده، اما مادرم خيلي خوابشان را ميبيند و ارتباطشان قوي است. مثلاً هميشه وقتي قرار است اتفاق بدي بيفتد، مادرم، پدر را در خواب ميبيند كه به خانه آمده و ناراحت است؛ برعكس موقعي كه اتفاق خوبي ميافتد، قبلش حتماً مادرم خواب پدر را ميبيند كه آمده و براي من هديه آورده است.
• از آن دو، سه خوابي كه ديدهاي برايمان بگو، قابل تعريف كردن هستند؟
ـ آن خوابها در مورد مسايل خاصي بوده كه نميتوانم بگويم.
• حتي نميتوانيد بگوييد كه سفارشي هم به شما كردند يا نه؟
ـ سفارشي نكردند. مثلاً يكي از خوابهايم درباره موضوعي بود كه نميدانستم انجام بدهم يا نه. به من گفتند:«اگر اينكار را انجام بدهي راضي نيستم» اما هيچ سفارشي نكردند.
• در خواب، پدرت چه حالي و شرايطي داشت؟
ـ سنش بالا نرفته بود. مثل عكسهايش بود؛ با همان لباس و چهره و همان لبخند هميشگياش...
• دوست داري كه ارتباطت با پدر، از طريق خواب بيشتر شود؟
ـ مطمئناً هر فرزند شهيدي اين آرزو را دارد. اما خواب ديدن، دست خود انسان نيست. از طرفي هم نبايد فكر كنيم كه ارتباط فقط بايد از طريق خواب باشد. همين كه انسان حضور پدرش را در زندگي احساس كند كافياست.
• شما تا چه حد اين حضور را حس ميكني؟
ـ خيلي. يك عكس بزرگ از ايشان را ـ كه خيلي طبيعي است ـ در ورودي منزلمان نصب كردم. وقتي داخل هال ميشوم احساس ميكنم آن عكس با من حرف ميزند. احساس ميكنم پدرم هر روز به من سلام ميكند. من هم جواب سلام پدر را ميدهم ...
• تا چه حد در تصميمگيريهايت نقش دارد؟
ـ خيلي، هر وقت ميخواهم در مسألهاي تصميم بگيرم، سر مزار پدرم ميروم و از ايشان ميخواهم كه كمكم كند. ميگويم اگر كمكم نكني ديگر نميآيم! (البته ميروم سرمزار اما اين را ميگويم كه زودتر كمكم كند). بعد از آن، كم كم شرايط طوري ميشود كه راحت تصميم ميگيرم. يا يك نفر به عنوان راهنما سر راهم قرار ميگيرد و راه درست را نشانم ميدهد.
حتي يك بار براي يكي از دوستان پدرم كه خيلي با هم ارتباط داريم، مشكلي پيش آمده بود. چون خيلي دوستشان داشتم رفتم سر قبر پدرم و گفتم تا مشكل او حل نشود ديگر سراغتان نميآيم. خيلي زود مشكلش حل شد.
• چه زماني اين ارتباطها كم و زياد ميشود؟
ـ وقتي كه فكر ميكنم همه با پدرهايشان مشورت ميكنند، ارتباط من با پدرم قويتر ميشود و البته نتيجه بيشتر و بهتري هم ميدهد.
• چه وقتهايي احساس ميكني كه خيلي به ايشان نياز داري؟
ـ معمولاً جاهايي كه خيلي كارم مهم باشد. بيشتر دوست دارم با پدرم مشورت كنم تا مادرم. گاهي اوقات هم از لحاظ عاطفي احساس نياز پيدا ميكنم و دوست دارم كه در كنارم باشد.
• چهقدر در زيارت مزار پدرت استمرار داري و در به تأخير نيافتادن آن حساسيت نشان ميدهي؟
ـ هر جمعه، موقع عصر، ميروم سرمزار ايشان؛ اما گاهي اوقات كه مسافرت يا برنامه ديگري پيش ميآيد، برايشان فاتحه ميخوانم.
• به نظر تو زيارت قبور شهدا چهقدر مهم است؟
ـ براي آنها خيلي. مادر بزرگم تعريف ميكرد كه هرسال تولد پدرم، سر مزارش جمع ميشدند و مراسم داشتند. يك سال، مادربزرگ مريض ميشود و نميتوانند مراسم داشته باشند. با پدربزرگم ميروند سر مزار و فاتحه ميخوانند. همان موقع تعدادي از دانشجوهاي دختر، از تهران براي زيارت قبر پدرم ميآيند. وقتي پدربزرگ و مادربزرگم را ميشناسند، خيلي خوشحال ميشوند ودرخواست ميكنند كه مادربزرگم برايشان سخنراني كند. پدربزرگم مخالفت ميكنند و ميگويند كه حال خانم مساعد نيست. اما دانشجوها اصرار ميكنند كه ميآييم خانه وبايد آنجا، برايمان صحبت كنند. ميآيند خانه و منزل را آماده ميكنند. چند لحظه بعد، دانشجوها هم ميآيند و همراهشان تاج گل بزرگي آورده بودند كه رويش نوشته بود:«مهدي جان! تولدت مبارك». موقع ورود با همخواني هم شعارهاي جالبي ميخواندند. مادربزرگم تعجب كرده بود كه اينها كي وقت كردند اين شعرها را تمرين كنند! يعني يكسال كه نتوانسته بود سر مزار برنامهاي داشته باشند، مراسم خود به خود انجام شد.
• از علاقه جوانها به شهيد زينالدين برايمان بگو!
ـ خيلي از مردم به ايشان علاقه دارند؛ اما علاقه جوانها به ايشان چيز ديگري است. خيلي از جوانها ميگويند چهره آقا مهدي ما را مجذوب خودش كرده. خيليها ميگويند با ديدن عكسهايش متحول شدهايم، اما من نميدانم در چهره پدرم چه ميبينند؟
• يعني اكثراً از طريق عكس شهيد زينالدين به او علاقهمند ميشوند؟
- معمولاً اينطور است. بعضيها هم ميگويند زندگينامهاش را خوانديم و تحت تأثير قرار گرفتيم. يا خواب ايشان را ميبينند. جالب اينجاست كه بيشترشان جوان هستند.
• به نظر خودت، دليل اصلي اين علاقهها چيست؟
ـ مهمتر از همه اينكه در سن خيلي كم، عنوان خيلي مهمي به دست آورده بود. همه دوست دارند علت اين را بدانند. ويژگيهاي اخلاقيايشان هم خيلي مهم است. براي هركسي ممكن نيست كه در رشتهاي عالي، در بهترين دانشگاه ايران قبول شود وآن را رها كند. آقا مهدي، همه چيزش را رها كرد و به جبهه رفت.
• تا حالا، حرف جوانهاي شيفته پدرت را شنيدهاي؟ معمولاً چه ميگويند؟
ـ حرفهايشان متفاوت است. بعضي از آنها فقط ميخواهند بدانند آقامهدي چه كرده كه به اين درجه و مقام معنوي رسيده، يعني فقط جنبه معنوي شخصيت ايشان، برايشان مهم است. بعضيها ميخواهند بدانند كه چرا آقامهدي بهترين موقعيتها را رها كرد و براي دفاع از وطن و مردم رفت. بعضيها هم فقط دوست دارند ايشان را در خواب ببينند تا با آنها صحبت كند و سفارشهايش را به جوانها بگويد.
در مجموع، همه اينها علاقمند هستند كه به قم بيايند، به خانه شهيد سر بزنند و با ما در ارتباط باشند.
-----------------------------
مصاحبه کننده محبوبه ابراهیمی
-----------------------------------
نقل شده از مجله دیدار آشنا شماره 53
عنوان مطلب خط پیوند
***بیست تا پاسبون ریخته بودند دور خونه ی ما
آقا مهدی که دیده بود وضعیت خرابه سریع رفته بود مغازه هر چی کتاب و رساله امام
بوده همه رو جمع کرده توی کارتون خیلی عادی گذاشته بود وسط پیاده رو
مامورها همه مغازه رو زیرو رو کرده بودند چیزی گیرشون نیومده بود ۲
***از چهار دانشگاه فرانسه براش دعوت نامه اومده بود
یه شب رفته بود تهران تا با یکی از دوستاش که از پاریس اومده بود مشورت کنه
که برای تحصیل چه وسایلی رو با خودش ببره
دوستش گفته بود من سه ساله در فرانسه درس می خونم خدمت حضرت امام رسیدم فرمودند
شما برگردید ایران آنجا بیشتر به وجودتان نیاز است
با آیت الله جنتی در میان گذاشت ایشان هم تایید کردند
از رفتن منصرف شد موند تو تظاهرات شرکت کنه. ۳
***نفر چهارم کنکور سال ۵۷ دانشگاه شیراز قبول شده بود
منو تبعید کرده بودند سقز
تماس گرفتم بهش بگم بره دنبال درسش
گفته بود مغازه ببام سنگره ، رژیم پدر منو تبعید کرده که سنگر ما رو تعطیل کنه
درس رو بعدا هم می شه خوند
من فعلا باید این سنگر رو حفظ کنم مونده بود مغازه و فعالیتهای منو ادامه می داد. ۴
***برخورد اولی که با ایشون داشتم به من گفت شما می دونید من قبلا ازدواج کردم و این
ازدواج دوم من است ؟
کفتم نه ! به من نگفته بودند
گفت : شما باید بدونید من قبلا با جبهه و جنگ ازدواج کرده ام شما همسر دوم من هستید
تمام مسائل را برای من گفته بود و گفت که
انتهای راه من شهادت است و اگر جنگ هم تمام شود و من شهید نشوم هر کجای دنیا جنگ
حق علیه باطل باشد می روم آنجا تا شهید شوم
وقتی که خبر شهادتش را برای ما آوردند برای من غیر منتظره نبود
آمادگی اش را داشتم ۵
***گفتم می تونی هماهنگ کن عقدتون رو حضرت امام بخونه موقیتش رو هم که داری
گفت مادر امام دهبر دنیای اسلامه من به خودم اجازه نمی دم چند دقیقه وقت کسی رو
که باید دنیایی رو رهبری کنه بگیرم
صیغه عقد رو کس دیگه ای هم می تونه بخونه. ۶
***خودش تعریف می کرد:
ایام انتخابات بود با موتور گازی مجید رفته بودم تو یکی از مساجد قم برای رای دادن
وارد مسجد که شدم یکی از مسئولین رای گیری که منو می شناخت
بلند شد و خیلی تحویلمون گرفت به بقیه هم معرفی کرد و خلاص ما رو با سلام
و صلوات بردنند رای دادیم
وقتی خواستم بیام بیرون دو سه تا از آقایون اومدن بیرون برای بدرقه که
موتور گازیمو دیدنند همین جور مونده بودند
پرسیدند اقای زین الدین وسیله !؟
گفتم بابا من وسیلم کجا بوده این موتور هم مال داداشمه. ۷
***اون موقع سن و سالی نداشتم شونزده سالم بیشتر نبود
عشقش ما رو کشته بود طوری دل ما رو با خودش برد که
هر کجا دنبالش رفتم بهش نرسیدم. ۸
خاطره (شماره ۱،۲،۳،۴ پدر بزرگوار شهید) ،( شماره ۵ همسر شهید ) ،
( شماره ۶ مادر شهید ) ، ( شماره ۷ ابوالقاسم حسینی )
( شماره ۸ حاج علی مالکی )
.jpg)
