ـ دخترخانمي از تبريز آمده بود و برايم مسألهاي را تعريف كرد كه خيلي تعجبآور بود. خودش هم فرزند شهيد بود. ميگفت بزرگترين آرزويم اين بود كه قبر شهيد زينالدين را پيدا كنم و ساعتها با او درد دل كنم. فقط عكس پدرم را ديده بود و حتي نميدانست كجا دفن است. يكبار در مزار شهداي تبريز، در ميان قبرها، قبري را ميبيند كه رويش نوشته شده «شهيد مهدي زينالدين» و عكس پدرم هم بالاي آن نصب است. خيلي خوشحال ميشود و خيلي براي پدرم گريه و دردل ميكند. موقع برگشت از مزار شهدا، نشانهاي روي قبر ميگذارد تا بازهم بتواند آن را پيدا كند. روز بعد دوستانش را هم ميبرد تا آن قبر را به آنها نشان بدهد، اما ميبيند نه از قبر خبري هست و نه از نشانه! وقتي به قم آمده و فهميده بود آقامهدي در اينجا دفن است، اول رفته بود سر مزار و بعد هم آمد منزل ما و ماجرا را براي من تعريف كرد.
• جوانها برايتان نامه هم مينويسند؟
ـ بله، همين چند روز پيش نامهاي از يك پسر 16 ساله ساكن اهواز به دست پدربزرگم رسيده بود. نوشته بود كه خيلي به آقامهدي علاقه دارد. يك بار هم به قم آمده و حتي تا مغازه پدربزرگم رفته. حاجآقا را هم ديده، اما نتوانسته با ايشان صحبت كند. در آن نامه از پدربزرگم خواسته بود دعا كند حتي اگر شده يك بار خواب آقامهدي را ببيند.
• براي خودت هم نامه مينويسند؟
ـ بيشتر براي پدربزرگم ميفرستند. فقط چند سال پيش دختر جواني، نامهاي به مجله كمان فرستاده بود تا به دست من برسانند. نامه در مجله چاپ شد. مديرمسئول مجله هم كه آشناي ما بود، نامه را به دست من رساند. مضمون نامه خاطرم نيست، اما بيشتر تأكيد كرده بود دوست دارد مرا ببيند و با من حرف بزند خواسته بود جواب نامهاش را بدهم. گفته بود عكس پدرم را در اتاقش نصب كرده و وجود او را در زندگياش حس ميكند و در درس و كارهايش پدرم دائماً به او كمك ميكند.
• تا حالا براي پدرت نامه نوشتهاي؟
وقتي نوشتن را ياد گرفتم، فقط ذوق نامه نوشتن براي پدرم را داشتم. يك نامه براي پدرم نوشته اما اصلاً حرفهايم يادم نميآيد. مادرم حتماً آن نامه را نگه داشته، چون برايش خيلي اهميت دارد.
• كداميك از ابعاد زندگي پدر، برايت جالبتر است؟
ـ مطالعه زياد ايشان، تعجب ميكنم كه با وجود آنهمه كار و فرصت كم، چهطور اينقدر براي مطالعه وقت ميگذاشتند. نماز اول وقتشان هم خيلي برايم جالب است؛ دوستانشان چيزهايي از نماز اول وقت پدرم تعريف كردهاند كه تعجب برانگيزند. شنيدهام پدرم در سختترين عملياتها، نماز اول وقت را رها نميكرد.
• حتماً خاطره تعجب برانگيز هم شنيدهاي؟
ـ اتفاقاً چند روز پيش، يكي از دوستان پدرم به نام آقاي خواجهپيري تماس گرفتند. ما ايشان را نميشناختيم. خودشان را معرفي كردند و خاطرهاي از پدرم تعريف كردند. ميگفتند يك روز در صبحگاه، آقامهدي سخنراني بسيار جالبي كردند. تمام نيروها كسل بودند، اما آنقدر سخنراني، آنها را به هيجان آورد كه يك شعار از خودشان ساختند و با هم فرياد زدند «فرمانده آزاده آمادهايم آماده.» ايشان ميگفتند شعار «اي رهبر آزاده آمادهايم آماده» از همان شعار گرفته شده. من اين را براي اولينبار ميشنيدم و واقعاً خاطره تعجبآوري بود.
• در جمعهايي كه وارد ميشويد، معمولاً شما را ميشناسند؟
ـ نه، چون مرا نديدهاند مگر اينكه كسي معرفي كند.
• بعد از معرفي چه عكسالعملي نشان ميدهند؟
ـ همه ميخواهند بدانند چند ساله هستم. چه كار ميكنم و چه شكليام! شباهتم با پدر، خيلي براي همه مهم و جالب است. همسران دوستان پدرم وقتي مرا ميبينند ميگويند باورمان نميشود اين قدر شبيه پدرت باشي.
• به عنوان «دختر شهيد زينالدين» با چه محدوديتهايي در جامعه مواجه هستي؟
ـ محدوديتها كه خيلي زياد است. مثلاً خيليها فكر ميكنند چون دختر شهيد زينالدين هستم پس نبايد به پارك بروم! نبايد تفريح داشته باشم! اگر يك روز تعطيل براي نهار به جايي برويم، مردم آنقدر نگاهمان ميكنند و شرايط را برايمان طوري ميكنند كه يك لقمه غذا را بايد با عذاب كامل بخوريم!
خيليها ميگويند دختر فلاني پشت ماشين نشسته و رانندگي ميكند! حتي درباره رنگ، نوع و مدل لباسي كه ميپوشم، حساسيت نشان ميدهند. علاوه بر اين محدوديتها رفتاري هم وجود دارد.
• نظر خودت درباره اين حرفها چيست؟
ـ بعضيها درست است و بعضيها نامعقول
• ايدهآل پدرت كدام است؟ عملكرد شما يا حرفهاي مردم؟
ـ به نظرم، مادر، مادربزرگ و پدربزرگم حتماً مرا با ايدههاي پدرم تربيت كردهاند؛ يعني من تربيت شده دست همان كساني هستم كه پدرم را تربيت كردهاند. حتي خيلي از خلقياتم شبيه پدرم است و خيليها اين را تأكيد ميكنند؛ بنابراين فكر ميكنم ايدهآل پدرم هماني باشد كه هستم و به همين خاطر بعضي رفتارها و خواستههاي مردم برايم نامعقولند.
• با فرزندان شهدا هم ارتباط داري؟
ـ بله، چون در دبيرستان شاهد درس ميخواندم، دوستان دبيرستانيم هم فرزند شهيد هستند. اما در دانشگاه هيچكس مرا به اسم دختر شهيد زينالدين نميشناسد.
• به نظر تو ويژگي مهم شهدايي مثل شهيد زينالدين چه بوده است؟
حتماً ويژگيهايي در آنها وجودداشته كه توانستهاند فرمانده بشوند، اما ديگران نتوانستند. اين براي مردم خيلي جالب است و دوست دارند دليلش را بدانند.
فرماندههاي جنگ اكثراً جوان بودند؛ شهيد همت، شهيد باكري و ديگر فرماندهان، اما در بين آنها تقريباًپدرم از همه جوانتر بوده. در هيچ جاي دنيا به جوانهاي 30 ساله هم مسئوليت مهم نميدهند. چهطور در زمان جنگ به جوانهاي 25 سالهاي نظير پدر من، مهمترين مسئوليتها را سپردند.
• وقتي اينهمه تعريفها را درباره پدرت ميشنوي چه حسي پيدا ميكني؟
ـ احساس غرور و افتخار و گاهي حسرت.
• سؤال آخر يك معماست كه فقط خودت ميتواني حل كني! اينكه چرا تاحالا هيچ مصاحبهاي را قبول نكردي؟
ـ فكر ميكنم همه چيزهايي كه ميگويم نقل قول است. نه خاطرهاي دارم كه تعريف كنم و نه چيز ديگري. حتي نقل قول كردن من از ديگران هم شايد زياد تأثيري نداشته باشد. مثلاً پدر بزرگم وقتي خاطره ميگويند، صدايشان ميلرزد، حتي بعضي اوقات گريه ميكنند. اين خيلي روي شنونده تأثير ميگذارد. من حتي اگر بخواهم همين حرفها را نقل قول كنم، هيچوقت آن تأثير را ندارد.
• به هرحال از اينكه بر ما منت نهادي و درخواست مصاحبهمان را رد نكردي سپاسگزاريم
ـ من هم از شما تشكر ميكنم.
-----------------------------
مصاحبه کننده محبوبه ابراهیمی
-----------------------------------
نقل شده از مجله دیدار آشنا شماره 53
عنوان مطلب خط پیوند