تبليغاتX
شهيدان زنده
وبلاگي به ياد تمامي شهدايي که پروازشان ملکوت را زيبايي بخشيد



تسلیت باد وفات بزرگ بانوی کرامت خواهر بزرگوار امام هشتمین

حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها)














لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط ..:: مجتبي مظفري نيا ::..


حاج احمد کاظمی و زلزله بم
********************************

در حادثه بم در همان ساعتهای اول شهید کاظمی
به عنوان فرمانده نیروی هوایی تمام ناوگان خودش
 را برای نجات مردم بم بسیج کرد . خودش هم
فرودگاه بم را آماده کرد بطوریکه هر 3 دقیقه
 یک هواپیما و یک هلی کوپتر چه در شب و چه در روز
 پرواز می کرد . سی هزار مجروح را با هواپیما و هلی کوپتر
 تخلیه کرد .10 شبانه روز نخوابید و با روحیه بالایی
 که داشت در این مصیبت بزرگ مردم را یاری داد.

شهید سید موسی نامجو و نمازهایش
********************************

مرتب روزه می گرفت و خیلی وقتها نماز شب می خواند .
 نماز شب او نماز شب معمولی نبود طوری گریه می کرد
 که اتاق به لرزه می افتاد ما گاهی از صدای گریه
 او بیدار می شدیم شهادت آرزوی ایشان بود در
نیمه های شب وقتی با خدا راز و نیاز می کرد
 با اشک و ناله های بلند از خدا آرزوی شهادت می کرد
 در پای هواپیمایی که سقوط کرد و او و عده ای از
 یاران با وفای امام (ره) به شهادت رسیدند یکی از
 نمایندگان مجلس که برای بدرقه آمده بود
 از او می پرسد :" شما کجا می روید ؟ "
و او با لبخند جواب می دهد :" به کربلا !"

صیاد و خصوصیاتش
********************************

صیاد از خود گذشته بود اگر پشتکاری داشت
 اگر از خوابش می گذشت به همین خاطر بود .....
صیاد صبح جمعه قبل از آنی که شهید بشود می رود
 امامزاده صالح و همسرش را قسم می دهد
 که از آقا بخواهد که شهید شود .حیف هم بود
اگر صیاد شهید نمی شد حیف بود اگر صیاد به مرگ طبیعی می رفت.
نقل از دکتر دادرس

شهید تندگویان اسوه صبر و استقامت
********************************

وقتی به یکی از اردوگاهها وارد شدیم عکس بزرگی
 از صدام را جلوی در گذاشته بودند و به همه دستور
 داده بودند که به عکس احترام بگذارند نوبت به من
 که رسید عکس را به زمین کوبیدم شیشه اش خرد شد
 و عکس هم پاره شد عراقی ها با دیدن این صحنه
 برای پذیرایی آمدند ، سه ماه زیر شکنجه بودم .
 من در همین اردوگاه شهید محمد جواد تندگویان
وزیر سابق نفت را دیدم از او پرسیدم
 کارت صلیب سرخ داری یا نه ؟ جواب داد: نه
گفتم آقای تندگویان چون کارت نداری آدرست را درست بده
تا برای خانواده ات نامه بنویسم . متواضعانه
 گفت : آدرس من این است : صبر استقامت.
نقل از آزاده عیسی عبدی

شهید علم الهدی و دست نوشته هایش
********************************

در این سنگر همیشه در کنار این خاکیم و خاک پناهگاهمان است
 درون سنگر با خود سخن می گویم راستی چه خوب است
 از این فرصت استفاده کنم و با قرآن آشنا شوم . حفظ کنم
 و سپس زمزمه کنم روزها به فکر سربازان صدر اسلام
و حماسه های آنها می افتم جنگ بدر غزوه احد غزوه خندق
 خیبر تبوک و ... آنها چگونه جهاد کردند و ما چگونه
 می توانیم به آنها نزدیک شویم در این اندیشه ام که قرآن
درباره یاران پیامبر سخن می گوید :
 " محمد رسول الله و الذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم "

شهید ناصر کاظمی و شروع جنگ در پاوه
********************************

شهید ناصر کاظمی فرماندار وقت پاوه می گوید:
 دامنه جنگ در این منطقه از زمانی آغاز شد
که در بیمارستان پاوه در 26 مرداد 58 26 نفر از بهترین
 برادران پاسدار را سربریدند و جنازه بعضی از آنان بحدی
 متلاشی بود که نتوانستند آنها را از پاوه ببرند و در همینجا دفن شد .
 وضع طوری بود که مردم حتی نمی توانستند پاوه را تخلیه کنند
 و فقط باید از طریق هلی کوپتر شهر را ترک می کردند
 اما سرانجام در تاریخ 11/10/58 جاده پاوه – کرمانشاه
 توسط سپاه پاسداران باز شد.

شهید خرازی و خوابیدن روی برزنت
********************************

آن شب حاج حسین خرازی به سنگر ما آمده بود تا شب
را در سنگر بگذراند ولی ما او را نشناختیم .
هنگام خواب گفتیم :"پتو نداریم "
 گفت : " ایرادی ندارد"
 یک برزنت زیر پایش انداخت و خوابید .
 صبح وقت نماز فرمانده گردانمان آمد و
 گفت : برادر خرازی شما جلو بایستید "
و ما آنوقت تازه او را شناختیم .
نقل از سردار شفیعی

شهید رجایی و بارانی رنگ و رو رفته
********************************

هیچگاه از یاد نبرده ام وقتی که به بندرعباس رفتیم
رجایی بارانی رنگ و روفته خود را نیز همراه آورده بود
 وقتی در مقر نیروی دریایی داشتیم از مینی بوس پیاده می شدیم
 رجایی قبل از ما پیاده شد راننده مینی بوس که آدم شوخ طبعی بود
 مرا صدا زد و گفت : برادر، بارانی را فراموش کردی !
 بعد ادامه داد : شما چطور با این بارانی عهد بوق
 همراه نخست وزیر راه می افتید.
 خندیدم و گفتم : این بارانی متعلق به اقای نخست وزیر است.
 راننده مینی بوس با تعجب به بارانی شهید رجایی خیره شد و
 گفت : بابا ای والله !.
نقل از دوستان شهید







لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط ..:: مجتبي مظفري نيا ::..