داد می زدند خائنا ! چرا دارین بر می گردین ؟ بهرام به آن
سنگینی را با آن پای زخمیش تا آن جا دوش کشیده بودند و
هنوز از راه نرسیده این حرفها را شنیدند بغض محمد
نورانی ترکید " خبری از هواپیماهایی که قرار بود بیایند
کمک نیست. خودمون باید یه کاری کنیم هر چی هست
جمع کنین با من بیاین توی شهر."
******************
هر چی به پیرزنه می گفتیم " به خدا عراقی ها اومدن توی
خرمشهر تو جامونده ای همه ی مردم رفتند . عراقی ها
توی همین خونه ی روبرویی اند " به خرجش نمی رفت که
نمی رفت فحش می داد و می گفت :":خود شما بی پدر و
مادرها شهر را شلوغ کرده ین و الکی تیر در می کنین ."
آخر گفتیم آره حالا جون هر کی دوست داری بذار یه آرپی
جی هم ازپشت بوم خونه ی تو در کنیم فقط یکی ." آرپی
جی که شلیک شد عراقی ها ریختند بیرون بی چاره پیرزن
مات و متحیر مانده بود فرستادیمش مسجد جامع .
******************
سید صالح موسوی باز بزرگتر از بهنام بود. اما ریشش
هنوز درست درنیامده بود یکباره لباس رویش را درآورد و
دوید وسط خیابان و تانکی را که صدایش می آمد با آرپی
جی زد. " صالح چرا لباست رو کندی ؟" " نمی خوام اگه
اسیر شدم با لباس فرم سپاه باشه که بگن یه پاسدار رو اسیر
کردیم " چه فکرهایی می کرد وسط آن همه گلوله و آرپی
جی و خمپاره و توپهای روی تانک و نفربر. مگر می شد
کسی اسیر شود؟.
******************
بهنام محمدی سیزده سالی داشت . اما هیکلش این قدر ریز
بود که راحت از جلوی چشم عراقی ها در برود برای بچه
ها از حوض خانه ها آب می آورد و از جاهای دیگر
مهمات گاهی هم دیده بانی می کرد این اواخر یک ژ-3
بهش داده بودند نه که ریزه بود اسلحه دنبالش روی زمین
کشیده می شد.
******************
سرگرد می گفت : برید جلو اما نیروهای خودش داشتند بر
می گشتند عقب یکی دوساعت بعد هلاک و تشنه با آخرین
رمقی که نمانده بود داستبم مب جنگیدیم که صد نفر نیروی
نظامی به کمک مان رسیدند بد نبود؛ بعدا فهمیدیم که از آن
طرف هم سه هزار نیروی مخصوص آمده بودند به کمک
عراقی ها از هر جایی که به عقلت برسد سا نرسد می زدند
یکی از بچه ها آرپی جی را داد دست یک استوار گفت :"
بزن!" گفت :"دستور مافوق باید برسد .بعد بزنم " فکر
کردیم شوخی می کند ولی شوخی نمی کرد. می گفت بهروز
تورو خدا تیر خلاص بهم بزن." بهروز داد می زد ضجه
می زد می گفت : تیرامونو برا دشمن آورده ایم نه برای تو
" باز می گفت : محمود بهروز نمی زنه تو بزن." عراقی
ها درست پشت سر بودند وقت نبود که برگردی و ببینی
چقدر فاصله دارند برمی گشتی می دیدی که دیگر فاصله
ندارند. بهروز و محمود جلوی آریا را گرفتند و باقی مانده
محمدیان را انداختند تویش و گفتند : ببرش بیمارستان
مجروحه." توی دژبانی خرمشهر یک استوار بود که آسوده
خیال از بهروز مرادی می پرسید " تو چرا سر و ریختت
این جوریه ؟ چرا لباست خونیه؟"
******************
وانت غذا با هفت هشت نفر از بچه ها از جلومان رد شد داد
زدیم هوار کشیدیم پیرهن پاره کردیم دست تکان دادیم اما
راننده ما را ندید که ندید . اول یک رگبار بعد هم یک آرپی
جی فقط یک نفر پرید بیرون یک نفر از هشت نفر.
******************
عمو جلیل بود . خودش بود اما اول شب یک لباس عربی
بلند سفید تر و تیز تنش بود حالا اما از لباس سفید خبری
نبود توی تاریکی با زحمت می شد دیدش چهره اش را توی
رسام هایی که سمت مان می زدند شناختم . مرتضی پرسید
" جلیل تو که لختی ، پس لباست کو؟" " تو گفتی یه چی
بپوش رنگ شب باشه خب منم رنگ شبم دیگه."
******************
اول صبحی چشمات رو باز می کنی می بینی دو تا ماشین
عراقی بی خیال جلوی رویت ایستاده اند انگار توی بغداد
باشند. توی یکی شان پر از مهمات بود با آرپی جی زدندش
عراقی ها شش نفر بودند چهار تاشان کشته شدند و دوتای
دیگرشان تسلیم شدند بچه ها عصبانی بودند می خواستند بی
تعارف از خجالتشان در بیایند بهنام پرید جلو گفت : " اینا
اسیرند نباید اذیت شان کرد" بعد هم بوسیدشان و گفت : "
برای چی اومده اید اینجا؟" این جور که بهنام می پرسید
بعید نبود بگویند " برای گردش"
******************
رسول نورانی چهارده سالش بود یا نه ؛ خدا می داند
برادرش محمد هی برمی گرداند عقب او هی می آمد جلو
یک بار یک سیلی هم از محمد خورد ولی باز دو کوچه آن
طرف تر وقتی محمد خشاب اضافه می خواست رسول
برایش آورد محمد هم دیگر تسلیم شد سعی نکرد رسول را
برگرداند ده دقیقه بعد رسول و بهنام سر یک قبضه سلاخ
غنیمتی دعواشان شده بود و محمد سعی می کرد با دادن دو
تا نارنجک به رسول دعوا را ختم کند.
******************
دو نفر توی تاریکی شب به جای عراقی اشتباهی هم دیگر
را زده بودند .
******************
درس های دانشگاه جنگ سرهنگ را مطمئن کرده بود که
از دست دادن چهل نفر نیروی نامنظم مردمی ارزش یک
عقب نشینی به موقع را دارد بنا براین حوالی نیمه شب به
همان سادگی که قول داده بود تا صبح بماند دستور عقب
نشینی را داد و پل افتاد دست عراقی ها حالا دیگر هر کس
که می خواست از شهر خارج شود باید با قایق یا شنا این
کار را می کرد به تکاورها اطمینان داده بودند که قایق می
آید آنها هم آرام کنار رود نشسته بودند اما اطمسنان که قایق
نمی شد سه تا از بچه های بسیجی یک تیوپ پیدا کرده بودند
و ترجیح می دادند منتظر اطمینان نشوند یکی شان زخمی
بود یکی شان لباسهایش را در آورد و پرید توی آب گفت :
" من با شنا می روم شما با تیوپ بیایید " رفقایش صدایش
کردند که برگرد بعد سرهاشان را توی گوش هم کردند و
سه تایی برگشتند سمت شهر یکی دو ساعت بعد دوباره
برگشتند و سه تایی به تیوپ آویختند و از آب رد شدند این
بار دیگر جز یک نارنجک هیچ مهمات شلیک نکرده ای
نداشتند . و شهر دیگر کاملا دست عراقی ها بود.
نقل شده از : جغرافیای بی رنگی ویژه نامه راهیان نور، منتشرات
سازمان هنری فرهنگی شهرداری تهران، صفحه 14و 15.
هر کدام از این چیزها در جبهه برای خودش جایی داشت
، مثل چراغ قوه ، پتو ، کتری ، لیوان و صدها شیء
دیگر .
پرنده خیالم تا فاو به پرواز در می آید
یکی از این اشیا فلاسک آب است که هر وقت آن را می
بینم ، پرنده خیالم تا فاو به پرواز در می آید . شما را به
خدا تعجب نکنید ! حالا داستان همین فلاسک معمولی آب
را برایتان تعریف میکنم : یادم هست چند ماهی از
عملیات والفجر هشت می گذشت که ما به فاو رسیدیم .
تابستان بود . وسطهای تیر ماه. رزمنده هایی که تابستان
فاو را چشیده باشند بعید است به این آسانی ها آنرا
حالا داستان همین فلاسک معمولی آبرا برایتان
تعریف می کنم
فراموش کنند . در یکی از همین روزهای گرم و طاقت
فرسا که با موتور سیکلت به طرف خط می رفتیم ، در
راه ماندیم . موتور سیکلت خراب شد و هیچ جوری هم با
درست شدن کنار نیامد که نیامد. آفتاب ملاج مان را به
چند ماهی ازعملیات والفجر هشت می گذشت که
ما به فاو رسیدیم
جوش آورده بود . من بودم و ناصر امین علی که بچه
محلم بود و در منطقه هفده آموزش و پرورش معلم بود.
ناصر خیلی با موتور سیکلت ور رفت ولی فایده نداشت
به ناصر گفتم : ولش کن بابا! درست نمی شود با درک
پیاده می رویم تا خط! او هم عرق ریزان حرفی نزد دست
های روغنی اش را به خاک مالید و با پای پیاده به طرف
خط راه افتادیم . کمتر از دو کیلومتر با خط فاصله داشتیم
ولی این گرما چنان امان آدم را می برید که خیال
می کردیم همین مسافت را باید تا قیام قیامت
برویم
ولی این گرما چنان امان آدم را می برید که خیال می
کردیم همین مسافت را باید تا قیام قیامت برویم . آنقدر که
گرما اذیت مان می کرد. انفجار تک و توک گلوله توپ و
خمیاره هایی که گاهی نزدیک و گاهی دورتر از ما زمین
را می لرزاند ، آزار دهنده نبود. از جاده ای که کنار
از ترس همین گلوله های توپ به تکان های دست
آن چند رزمنده توجهی نمی کردند
کارخانه نمک بود ، شانه به شانه ناصر به طرف خط می
آمدیم . از دور شبح چند رزمنده که مثل سراب در گرما
موج برمی داشتند دیده می شد . ما به طرف خط می رفتیم
و آنان از خط بر می گشتند . وانت ها و کامیون هایی که
با سرعت روی جاده تردد می کردند از ترس همین گلوله
های توپ به تکان های دست آن چند رزمنده توجهی نمی
کردند . عراقیها هم جاده و اطرافش را می زدند . ما می
رفتیم و آنها می آمدند . هر لحظه به هم نزدیک تر می
صدای یک گلوله توپ همه مان را زمینگیر کرد
شدیم . فاصله زیادی از هم نداشتیم که صدای یک گلوله
توپ همه مان را زمینگیر کرد خوابیدیم . گرد و خحاک
زیادی به هوا بلند شد صدای پرپر زدن ترکش ها را می
مبهوت نگاهش کردم این بسیجی دست چپش را
دردست راستش گرفته بود و به طرف مان می دوید
شنیدم که از بالای سرمان رد می شود و تن بیابان را
سوراخ می کند . چیزی طول نکشید که از جایم بلند شدم
از روبرو یکی از همین رزمنده ها که بسیجی هم بود به
طرفم می دوید . مبهوت نگاهش کردم این بسیجی دست
چپش را دردست راستش گرفته بود و به طرف مان می
دوتایی دویدیم به طرفش رنگ به صورت نداشت
دوید . دستش قطع شده بود ! ناصر هم دید . دوتایی دویدیم
به طرفش رنگ به صورت نداشت سریع به ناصر گفتم:
ناصر جان تو شریانش را ببند تا من یک فلاسک آب پیدا
کنم . ناصر هم با تعجب نگاهم کرد : رضا مگر نمی دانی
مجروح نباید آب بخورد ؟! فلاسک آب را می خواهی
چکار؟ جوابش را ندادم . دست قطع شده آن بسیجی ر
گرفتم و د.یدم وسط جاده . اولین کامیون با دیدن دست
ناصر هم با تعجب نگاهم کرد : رضا مگر نمی
دانی مجروح نباید آب بخورد ؟!
قطع شده که در هوا تکانش می دادم ، نگه داشت .پرسیدم
: برادر ! فلاسک تو ماشین داری؟ راننده با بهت به من
آن دست نگاه می کرد . دوباره با صدای بلند پرسیدم ،
راننده بدون معطلی از زیر صندلی شاگرد یک فلاسک
آب بیرون کشید و به طرفم دراز کرد . فوری گرفتم . آب
فلاسک را خالی کردم . خوب بود که پر از یخ بود .
راننده بدون معطلی از زیر صندلی شاگرد یک
فلاسک آب بیرون کشید و به طرفم دراز کرد
راننده با لهجه آذری پرسید :"چکار می کنی برادر؟"
جوابش را داده ونداده ، دست قطع شده را لای یخ ها فرو
کردم و در فلاسک را بستم . به راننده هم گفتم : این
جوری دست سالم می ماند قارداش!" دویدم به طرف
ناصر و آن بسیجی یکدست . پیشانی بسیجی هم ترکش
کوچکی خورده بود و خطی روی آن انداخته بود. ناصر
شریان ها و پیشانی او را بسته بود. هر سه نفر آمدیم
روی جاده . یک تویوتا لندکروز پیدایش شد و نگه داشت .
پیشانی بسیجی هم ترکش کوچکی خورده بود و
خطی روی آن انداخته بود
بسیجی را سوار کردیم . فلاسک را هم به راننده سپردیم
و گفتم بدهد به دکترهای اورژانس ، چون دست قطع شده
این بنده خدا داخل فلاسک است . راننده مثل اینکه
چیزهایی می دانست ، گازرا گرفت و مثل برق رفت. من
و ناصر تنها روی جاده ماندیم و کوچک شدن تویوتا را
تماشا کردیم . ولی چند کلمه آن بسیجی را مدام با خودم
راننده مثل اینکه چیزهایی می دانست ، گازرا
گرفت و مثل برق رفت
تکرار می کردم : " برادر جان فکر می کنی این کاری
که کردی درست است ؟ دست سالم می ماند؟" جنگ تمام
مشد و ما ماندیم زیر تلنباری از این خاطرات ، حالا این
خاطرات را با خودم به این طرف و آن طرف می کشم
.بعضی وقتها هم اگر حال و مزاج شیمیایی ام اجازه دهد ،
تکه پاره ای از این خاطرات را می نویسم . بیشتر
خاطراتی را می نویسم که حادثه های آن انجامی یافته
است . مثل همین خاطره ای که خواندید . ادامه اش هم
خواندنی است. همین چند وقت پیش بود که از میدان ولی
عصر به طرف پایین سرازیر بودم ، تو صف سینمای
قدس جوانی را دیدم که پسر کوچکی بغلش بود و
همسرش هم کنارش . زوذد شناختمش ؛ از خط زخمی که
بیشترخاطراتی را می نویسم که حادثه های آن
انجامی یافته است ، مثل همین خاطره ای که
خواندید . ادامه اش هم خواندنی است
روی پیشانیش بود ؛ همان خطی که در آن تابستان داغ فاو
از پوست پیشانی اش عبور کرده بود . جلو رفتم . بدون
مقدمه گفتم : دیدی درست می شود برادر! با تعجب نگاهم
کرد و گفت : متوجه نمی شوم چه میگویید؟ جواب دادم :
فاو یادت هست ؟ دستت قطع شده بود و من آن را تو
فلاسک آب یخ گذاشتم . وسطهای حرف بود که بچه را
داد بغل همسرش و هم دیگر را در در آغوش کشیدیم .
هی زیر لب می گفت : خدا خیرت دهد . عجب روزهایی
بود! بعد مرا به همسرش معرفی کرد . او هم بعد از
وسطهای حرف بود که بچه را داد بغل
همسرش و هم دیگر را در در آغوش کشیدیم
تشکر گفت: حاجی همیشه از فلاسک آب می خورد . شاید
سه چهار تا فلاسک در خانه داشته باشیم. صف سینما
حرکت کرد . من هم تنهایش گذاشتم تا بروند فیلم " آژانس
شیشه ای " را تماشا کنند.
خاطره از : رضا برجی / نقل شده از ویژه نامه راهیان
امروز هم نیامد و غم خانه را گرفت***** امروز هم دومرتبه باران شدید شد
مادر کنار سفره ، بغض کرد و گفت: ***** امسال هم بدون تو سالی جدید شد
ده سال تیر و آذر و اسفند و ... خون دل ***** تا فاو و فکه رفت ولی ناامید شد
ده سال گریه های مرا دید و گریه کرد ***** حرفی نزد ، نگفت چرا ناپدید شد
ده سال رنگ پنجره های اتاق من ***** همرنگ چشم های سیاه سعید شد
بعد از گذشت اینهمه دلواپسی و رنج ***** مادر نگفته بود که بابا شهید شد!
مریم سقلاطونی
در سینه ام دوباره غمی جان گرفته است ***** امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است
تا لحظه های پیش دلم گور سرد بود ***** اینک به یمن یاد شما جان گرفته است
در آسمان سینه من ابر بغض خفت ***** صحرای دل بهانه باران گرفته است
از هر چه بوی عشق تهی بود خانه ام ***** اینک صفای لاله و ریحان گرفته است
دیشب دو چشم پنجره در خواب می خزید ***** امشب سکوت پنجره پایان گرفته است
امشب فضای خانه دل سبز و دیدنی است ***** در فصل زرد ، رنگ بهاران گرفته است
سلمان هراتی
ای کشتگان عشق برایم دعا کنید ***** یعنی نمی شود که مرا هم صدا کنید
این دستهای خسته خالی دخیلتان ***** درد مرا هم به حکم اجابت دوا کنید
فریاد چشمهای مرا هیچ کس ندید ***** پس یک نگاه محض رضای خدا کنید
ای مردمان رد شده از هفت شهر عشق ***** رحمی به ساکنان خم کوچه ها کنید
این کوله بار حادثه و کوره راه عمر.. ***** باید عبور کرد برایم دعا کنید!!!

*** زندگینامه داستانی حضرت زینب(س) برای کودکان منتشر شد***
****************** ویژه روز پرستار********************

