تبليغاتX
شهيدان زنده
وبلاگي به ياد تمامي شهدايي که پروازشان ملکوت را زيبايي بخشيد

افسانه اول : زندگی فقط برای خدا

***درس ترمودینامیک ما با یک استاد سختگیر بود . آخر ترم نمره اش از امتحان شد هفده و نیم و از جزوه چهار. همان جزوه را بعدا چاپ کردند . در مقدمه اش نوشتند " این کتاب در حقیقت جزوه مصطفی چمران است در درس ترمودینامیک"

***وقتی دید چمران جلویش ایستاده ٬ خشکش زد دستش آمد پایین و عقب عقب رفت. بقیه هم رفتند.دکتر وقتی شنیده بود شعار می دهند "مرگ بر چمران" آمده بود بیرون و رفته بود ایستاده بود جلویشان . شاید شرم کرده بودند . شاید هم ترسیدند و رفتند.

***کم کم هم بچه ها شده بودند مصل خود دکتر لباس پوشیدنشان سلاح دست گرفتنشان حرف زدنشان بعضی ها هم ریش شان را کوتاه نمی کردند تا بیشتر شبیه دکتر شوند . بعدا که پخش شدیم جاهای مختلف بچه ها را از روی همین چیزها می شد پیدا کرد . یا اینکه وقتی روی خاکریز راه می روند نه سرشان را می دزدند و نه دولا می شوند . ته نگاهشان را بگیری یه جایی /آن دور دستها گم می شود.

***ایستاده بود زیر درخت .خبر آمده بود قرار است شب حمله کنند آمدم بپرسم چه کار کنیم . زل زده بود به یک شاخه ی خالی . گفتم "دکتر بچه ها می گن دشمن آماده باش داده " حتی برنگشت گفت عزیز  بیا ببین چقدر زیباست !. بعد همان طور که چشمش به برگ بود گفت: " گفتی کی قرار است حمله کنند"

***گفت ببین فلانی من هم توی انگلیس دوره دیدم ٬ هم توی آمریکا ٬ هم توی اسرائیل خیلی جنگیدم فرمانده زیاد دیدم دکتر چمران اولین فرماندهیه که موقع جنگیدن جلوی نیروهاست و موقع غذا خوردن عقب صف.

***از فرماندهی دستور دادند " پل را بزنید . همه بچه ها جمع شدند . چند گروه داوطلب . دکتر به هیچکدام اجازه نداد بروند . می گفت : پل زیر دید مستقیم است . صبح خبر آوردند پل دیگر نیست رفتیم آنجا واقعا نبود گزارش دادند دکتر و گروهش دیشب از کنار رود بر می گشتند . می خندیدند و بر می گشتند.

***خانمش آمد ستاد ٬ برای تسویه حساب . حساب چندانی نداشتیم . یک ساک پارچه ای ٬ تویش یک پیراهن و دوتا زیر پوش!.

نقل شده از : جغرافیای بی رنگی صفحه ۱۶ ٬ از منتشرات فرهنگسرای پایداری شهرداری تهران


عکس آرشیوی


عکس آرشیوی


عکس آرشیوی


عکس آرشیوی






لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط ..:: مجتبي مظفري نيا ::..