آمده ای خانه ی ما ، من خجالت می کشم از همسایه ها. می
خواهی پول بدهم یک دست لباس نو بخری !" عباس هیچی نمی
گفت، پدر نمی دانست فرماندهی نیروی هوایی را به او پیشنهاد
داده اند و قبول نکرده.خیلی ها نمی دانستند کسی که همیشه
سرش را با نمره چهار می تراشد و خیلی وقت ها در جمع بچه ها
لباس فرمش را در می آورد و از پشت تا می کند می اندازد روی
دستش اولین کسی است که اجازه ی پرواز با هواپیمای پیشرفته ا
ف ۱۴ را داشته.
با سن کمش کارهایی می کرد که از آدم بزرگهای فامیل هم ندیده
بودم کارهایش مال خودش بود و پایشان می ایستاد توی خانه شان
می گفتند که چرا همیشه دفتر و خودکار کم می آورد ؟ به این و آن
می داد . مثلا صبح هایی زودتر به مدرسه می رفته ، از دیوار می
پریده پایین حیاط مدرسه رو جارو می کرده تا مدیر مدرسه بهانه ای
برای اخراج سرایدار که کمر درد داشته، نداشته باشد
یک شب که مهمان آمده بود رفت تا میوه بگیرد خودش
وقتی خانه بود هر چه قدر هم خسته از سر کارش برگشته
بود نمی گذاشت خرید بیرون را من بکنم . برگشتنی چند
کیلو سیب کوچک و ناجور خریده بود گفتم اینها چیه گرفتی؟
چه طور می شود اینها را جلوی مهمان گذاشت ؟ گفت چه
فرقی می کند بالام جان؟ سیب پوستش را بگیری همه
شان شکل هم می شوند. پیر مردی را آنجا دیده بود که
بساط دارد و کسی سیبهایش را نمی خرد رفته بود و همه
شان را یکجا خریده بود.
در حال عبور از خیابان سعدی بودم که ناگهان عباس را دیدم
او معلولی را که از هر دو پا عاجز بود و توان حرکت نداشت بر دوش
گرفته بود و برای اینکه شناخته نشود پارچه ای نازک
بر سرش کشیده بود. من او را شناختم و
با این گمان که خدای ناکرده برای بستگانش حادثه ای
روی داده است پیش رفتم سلام کردم و با شگفتی پرسیدم
" چه اتفاقی افتاده عباس؟ کجا می ری؟"
او که با دیدن من غافلگیر شده بود اندکی ایستاد و گفت
" پیرمرد را برای استحمام به گرمابه می برم .
او کسی را ندارد و مدتی است که به حمام نرفته.
هواپیما در یک چرخش 180 درجه از منطقه دور شد در
پایین آتش زبانه می کشید و نیروهای عراقی هر یک به گوشه ای
در حال فرار بودند .صدای عباس از رادیوی هواپیما به گوش رسید:آقای نادری
پایین را نگاه کن درست مثل بهشت می ماند
سپس آهی کشید و ادامه داد :
خدا لعنتشان کند که این بهشت را به جهنم تبدیل کرده اند
سرهنگ نادری ساکت بود چند لحظه بعد صدای عباس فضای کابین
را پرکرد . او این مصراع از تعزیه مسلم را زمزمه می کرد:
مسلم سلامت می کند یا حسین
ناگهان انفجار مهیبی همه چیز را دگرگون کرد
او در یک لحظه احساس کرد که به دور کعبه در حال طواف
است به همین خاطر با صدای نرم و آرامی گفت :
اللهم لبیک ، لبیک لا شریک لک لبیک
