تبليغاتX
شهيدان زنده
وبلاگي به ياد تمامي شهدايي که پروازشان ملکوت را زيبايي بخشيد

پرده پنجم : حاج همت ، اجازه عملیات

قبل از حرکت از اردوگاه گفتند که حاج همت گفته است تو و مهدی خندان حق شرکت

 در عملیات را ندارید . وقتی خبر را شنیدیم در به در دنبال حاج همت گشتیم . آخر سر

 ماشینش را دیدیم که داشت از اردوگاه خارج می شد برود طرف قرارگاه . به هر

زحمتی بود نگهش داشتیم . حاج همت قبول نمی کرد جرّ و بحث بینمان بالا گرفت .

 همت با شرکت من در عملیات موافقت کرد اما با مهدی خندان نه . یکهو خندان زد

 زیر گریه . اشکها کار خودش را کرد . حاج همت رضایت داد ولی از او قول گرفت

 که احتیاط کند و جز فرماندهی و هدایت نیروها کار دیگری نکند.

حاجی پور فرمانده تیپ عمّار شهید شده بود و فقط مانده بود مهدی

 حاج همت از این می ترسید که مهدی هم از دست برود.


پرده ششم : سه روز دیگه ساعت یازده و ربع

چهار لول ضد هوایی ، یکبند آتش می ریخت روی سرمان ، ستون

 گردان توی شیار دراز کشیده بود . مهدی تنها کسی بود که سرپا

 ایستاده بود . مهدی یک لای چفیه اش را انداخت پشتش و چند قدمی

رفت جلو . ستون آرام پشت سر او خزید. تیر بارها امان همه مان را

 بریده بودند . این ستون دیگر بلند شدنی نبود همه کپ کرده بودند .

 طاقت نیاوردم مهدی که از کنارم رد شد ، دستش را گرفتم و گفتم

 آقا مهدی بشین.

شناخت مرا گفتم : بشین و نگاه کن چرا وایستادی ؟

نشست و در تاریکی صدایش را شنیدم که گفت :

 امشب چه خبره !حاجی .

و بعد رفت جلو و ستون را راه انداخت.

....این بار آتش دشمن چنان شدید شده بود که فرشی از

تیرهای سرخ ، موازی زمین حرکت می کرد...

 مانده بودیم چه کنیم تا قله 500-400 متر بیشتر

 راه نبود داشتم به اطراف نگاه می کردم که یک هو

 دیدم مهدی بر بالای بلندی ایستاده ، فریادش بلند شد

از بچه های مقداد کسی اینجا هست ؟ اینجا گردان مقدادی داریم ؟

چرا این را پرسید ؟ ما همه مان از گردان مقداد بودیم . صدای

 چند نفری ، تک و توک ، از توی ستون بلند شد ؛ ما گردان مقدادی هستیم .

صدای مهدی بلند شد منم مهدی خندان معاون تیپ شما . آنهایی که

می خواهند با مهدی خندان بیایند به پیش. دیگر هیچ نگفت رو برگرداند و رفت .

برخاستیم و به یک ستون راه افتادیم . هفت نفر بودیم دنبال او.

چیزی به قله نمانده بود که باز ایستاد.آتش دشمن یک دیوار جلوی

رویمان درست کرده بود مرد می خواست که رد شود ....

بهش رسیدم از فرط خستگی نشسته بود روی زمین تا مرا دید

گفت حاجی تو هم اینجایی .

گفتم : تو باشی و ما نباشیم چکار کنیم .

دراز کشید روی زمین . یک دقیقه نشد که دوباره برخاست گفت

 تا امروز من جلوی دشمن سرخم نکرده بودم این هم که دراز

کشیدم چون تو گفته بودی ...

 به نفر جلویی ام گفتم به مهدی بگو حالا برو ، برگشت گفت :

مهدی رفته ، رفتم روی خط الراس دیدم مهدی پشت سیم خاردارهاست

رفتیم طرفش اما این بار دو نفر بودیم بقیه یا شهید شده بودند یا مجروح.

مهدی دست انداخت توی سیم خاردارهای حلقوی

زور زد و سیم خاردار از هم باز شد . زیر نور منور با چشم خودم دیدم

که لبه های تیز سیم خاردار از یک طرف انگشتانش فرو رفته و از طرف

دیگر در آمده بود ، خون شرشر ریخت روی زمین .

شروع کرد به برداشتن مین ها ، آنها را برمی داشت و کنار می گذاشت

مین ها را که جمع کرد دوباره دستش را انداخت میان کلاف سیم خاردار و

کشید خواست رد شود که شانه اش گیر کرد به تیغ های پولادی .

سیم خاردار پوست و گوشتش را از هم درید

دست برد و نارنجکی درآورد که او را دیدند . چهار لول دشمن گرفت طرفش تیرها

به لبه ی شیار می خوردند و خاکها را می پاشیدند روی آسمان وقتی مهدی ایستاد ....

یک لحظه چشم از او گرفتم و دوباره که او را دیدم روی سیم خاردارها افتاده بود

دستهایش از هم باز شده بود ... آن دستهای باز و آن سیم خاردارها .... مهدی

از تنها کسی که مانده بود پرسیدم ساعت چنده ؟

گفت : یازده و ربع

و برگشتیم چیزی نمانده بود که مهدی بر بلندای قله 1904 بایستد .

پرده هفتم : چاقو ضامن دار این هوا

توی اردوگاه بودیم تویوتایی می آمد بچه های دیده بان سوارش بودند . تند جلو رفتم

ماشین ایستاد پرسیدم : چه خبر؟

گفتند : هنوز اون بالاس.

این کار هر روزم شده بود از آنان می پرسیدم و آنان می گفتند که مهدی هنوز روی

سیم خاردارهاست.

دوازده سال گذشت تا مهدی را آوردند. آن کسی که خبر را برایم آورد گفت مهدی را

از چاقو ضامن دار تو جیبش شناختند . یه چاقو تو جیبش بود این هوا.

منبع جغرافیای بی رنگی از منتشرات سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران ص 24





لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 9:49 بعد از ظهر توسط ..:: مجتبي مظفري نيا ::..