استخوان و انگشتر....؟!
خاطره دوم را برادر مرتضی شادکام تعریف کرد ؛ صبح عاشورا بود .
در روزهایی خاص مثل همین روز یا روز نیمه شعبان شده بود که حتی 31 شهید پیدا کنیم یا در
روز ولادت امام محمد تقی (ع) فقط از یک سنگر 56 شهید پیدا کردیم عاشورا هم از این لحاظ
هیچ کم نداشت و چون روز ویژه ای بود من و علی محمود وند و مجید پازوکی خیلی امید داشتیم
که در عاشورا روزی امان بسته نشود . اما آن صبح عاشورا امیدمان به یاس تبدیل شد . در میدان
مین منطقه والفجر یک تا یک ساعت مانده به اذان مغرب هر چه زدیم به در بسته خورد . دیگر
هوا داشت تاریک می شد و ما باید بر می گشتیم مجید و علی زودتر از من برگشتند . من هم آمدم
بروم پایین تپه اورژانس لشکر 27، سینه کش تپه را داشتم می آمدم پایین که چون سرعتم زیاد
شده بود ناخودآگاه کشانده شدم به طرف کنار تپه ، بعد که به خود آمدم دیدم به جای پایین تپه
سر از میدان مین درآوردم خیلی آهسته سعی کردم از میدان مین بیرون بیایم که چشمم به
تصویری افتاد که مرا کاملا مبهوت مات کرد ،باور کردنی نبود .جایی روی خاک استخوان یک
بند انگشت بود و یک انگشتر من که تا آن موقع بغض گلویم را گرفته بود ،یک دفعه شروع کردم
به گریه کردن . علی و مجید هم وقتی این حالت مرا دیدند آمدند میدان مین .این معنوی ترین
رزقی بود که در عصر عاشورا می شد از خدا گرفت؛رویایی بود.
نویسنده اکبر شهیدی (چاپ شده یاد ماندگار شماره2 سال84)
