تبليغاتX
شهيدان زنده - گریه مهدی خندان ( قسمت اول )
وبلاگي به ياد تمامي شهدايي که پروازشان ملکوت را زيبايي بخشيد

پرده اول : ساعت یازده و ربع سه روز دیگه!؟

همه او را یک فرد شلوغ ، خشن ، سُخت و اهل بگو و بخند می شناختند

 اما اعتقادش چیز دیگری بود . بعد از مرحله اول عملیات والفجر چهار برگشته بودیم عقب . ....

 دیدمش گفت برای بچه ها صحبت کرده ای و حدیثی خوانده ای ، برای من هم بخوان ،

حدیث را بازگو کردم که گریه اش گرفت پرسیدم چرا ناراحت شدی می ترسی از عملیات !؟

می دانستم نمی ترسد . گفت نه.

پرسیدم پس چی ؟

گفت حاجی ، این آسمون بوی خون می ده .

گفتم باز شروع کردی از این دری وری ها می گی !؟

گفت دوباره می خواد عملیات بشه .

گفتم والله این قدر را من هم می فهمم که می خواد عملیات بشه .

گفت نه ، لشکر سه روز دیگه عملیات می کنه.

به شوخی گفتم بارک الله تو هم علم غیب داری !

گفت نه ، سه روز دیگه عملیات می شه . بالاتر از این ، من هم می روم

توی عملیات و شهید می شم .

گفتم مهدی این حرفها چیه می زنی ، از کجا می دونی عملیات می شه ، از

 کجا می دونی شهید می شی ، نگو این حرفها رو.

آمد توی حرفم و گفت : 72 ساعت دیگر تیر می خوره تو قلب من و شهید می شم

این حرف را زد و رد شد ، از دوستان ساعت را پرسیدم ، گفتند : یازده و ربع.

پرده دوم : یک بسته مساوی یک باکس

تازه لشکر از دوکوهه آمده بود به اردوگاه قلاجه. توی اردوگاه ایستاده بودیم

و مهدی داشت سیگار می کشید . یکی از دور آمد و گفت آقا مهدی ، سیگار داری ؟

مهدی دست کرد توی جیب و یک بسته سیگار داد بهش . روی بسته سیگار

 نوشته بود : مهدی خندان .

می دانستم همین یک بسته سیگار را دارد . اگر نیم ساعت ، سه ربع سیگار

 نمی کشید ، عصبانی می شد آن هم چه جور!

گفتم تو که همین یک بسته سیگار رو داشتی ، حالا دادی رفت ، مرد حسابی

 نیم ساعت دیگه داد و بیداد می کنی سر بچه ها ی مردم.

رفت تو فکر و برگشت و گفت : حاجی یه چیزی هست که می گه اگه یکی

بدی ده تا به تو می دهند ، این درست نیست!؟

اصلا فکر نمی کردم چنین برخوردی بکند . دیگر هیچ چیز نتوانستم بگویم .

هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که دیدم تویوتایی از پایین می آید و می رود

 طرف ستاد. مهدی خندان بالای تویوتا ایستاده بود و مرتب مرا صدا می زد

 و خودم را کشیدم کنار تا من هم با آنها بروم ستاد لشکر . ماشین پرگاز

 می رفت و من پشیمان شدم که دست بلند کنم . یک هو دیدم مهدی

از لای اورکتش چیزی درآورد. یک باکس سیگار بود .

بالای دست گرفت و خندید و رفت .

وقتی برگشت پرسیدم : مهدی اون چی بود ؟

گفت : حاجی این همون آیه است . من با اعتقاد یک پاکت وینستون دادم .

 سوار ماشین شدم ، یه ماشین از روبرو می آمد بوق زد . نگه داشتیم .

 یکی از توی آن ماشین پرید پایین و گفت : آقا مهدی ، یه بوکس وینستون !

فهمیدم که اعتقادات مهدی هم چیز دیگری است.


شهید مهدی خندان ( معاون تیپ عمار- لشکر 27 محمد رسول الله -صلی الله علیه و آله)






لينك ثابت نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط ..:: مجتبي مظفري نيا ::..