همه او را یک فرد شلوغ ، خشن ، سُخت و اهل بگو و بخند می شناختند
اما اعتقادش چیز دیگری بود . بعد از مرحله اول عملیات والفجر چهار برگشته بودیم عقب . ....
دیدمش گفت برای بچه ها صحبت کرده ای و حدیثی خوانده ای ، برای من هم بخوان ،
حدیث را بازگو کردم که گریه اش گرفت پرسیدم چرا ناراحت شدی می ترسی از عملیات !؟
می دانستم نمی ترسد . گفت نه.
پرسیدم پس چی ؟
گفت حاجی ، این آسمون بوی خون می ده .
گفتم باز شروع کردی از این دری وری ها می گی !؟
گفت دوباره می خواد عملیات بشه .
گفتم والله این قدر را من هم می فهمم که می خواد عملیات بشه .
گفت نه ، لشکر سه روز دیگه عملیات می کنه.
به شوخی گفتم بارک الله تو هم علم غیب داری !
گفت نه ، سه روز دیگه عملیات می شه . بالاتر از این ، من هم می روم
توی عملیات و شهید می شم .
گفتم مهدی این حرفها چیه می زنی ، از کجا می دونی عملیات می شه ، از
کجا می دونی شهید می شی ، نگو این حرفها رو.
آمد توی حرفم و گفت : 72 ساعت دیگر تیر می خوره تو قلب من و شهید می شم
این حرف را زد و رد شد ، از دوستان ساعت را پرسیدم ، گفتند : یازده و ربع.
پرده دوم : یک بسته مساوی یک باکس
تازه لشکر از دوکوهه آمده بود به اردوگاه قلاجه. توی اردوگاه ایستاده بودیم
و مهدی داشت سیگار می کشید . یکی از دور آمد و گفت آقا مهدی ، سیگار داری ؟
مهدی دست کرد توی جیب و یک بسته سیگار داد بهش . روی بسته سیگار
نوشته بود : مهدی خندان .
می دانستم همین یک بسته سیگار را دارد . اگر نیم ساعت ، سه ربع سیگار
نمی کشید ، عصبانی می شد آن هم چه جور!
گفتم تو که همین یک بسته سیگار رو داشتی ، حالا دادی رفت ، مرد حسابی
نیم ساعت دیگه داد و بیداد می کنی سر بچه ها ی مردم.
رفت تو فکر و برگشت و گفت : حاجی یه چیزی هست که می گه اگه یکی
بدی ده تا به تو می دهند ، این درست نیست!؟
اصلا فکر نمی کردم چنین برخوردی بکند . دیگر هیچ چیز نتوانستم بگویم .
هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که دیدم تویوتایی از پایین می آید و می رود
طرف ستاد. مهدی خندان بالای تویوتا ایستاده بود و مرتب مرا صدا می زد
و خودم را کشیدم کنار تا من هم با آنها بروم ستاد لشکر . ماشین پرگاز
می رفت و من پشیمان شدم که دست بلند کنم . یک هو دیدم مهدی
از لای اورکتش چیزی درآورد. یک باکس سیگار بود .
بالای دست گرفت و خندید و رفت .
وقتی برگشت پرسیدم : مهدی اون چی بود ؟
گفت : حاجی این همون آیه است . من با اعتقاد یک پاکت وینستون دادم .
سوار ماشین شدم ، یه ماشین از روبرو می آمد بوق زد . نگه داشتیم .
یکی از توی آن ماشین پرید پایین و گفت : آقا مهدی ، یه بوکس وینستون !
فهمیدم که اعتقادات مهدی هم چیز دیگری است.