توی اردوگاه همه دور هم نشسته بودیم و گل می گفتیم و گل می شنیدیم .
یک یاز بسیجی ها وارد جمع ما شد و از مهدی خواست تا روی پیراهنش
با خط خوش و درشت چیزی بنویسد . می گفت : هر چی شما دوست دارید
بنویسید و مهدی با خنده گفت : بله حتماً!
فهمیدم که شوخ طبعی اش گل کرده . مهدی بسیجی را جلوی رویش نشاند
و با ماژیک روی پیراهنش نوشت :
مهدی خندان...ها ها ها .
گفت : نوشتم ، پاشو برو.
آن بسیجی هر چه خواست بداند که روی پیراهنش چه نوشته ، مهدی جوابی نداد.
گفت : برو نشون بچه ها بده تا از این خط خوش من سرمشق بگیرند !
او رفت و چند دقیقه بعد دوان دوان برگشت. مانده بود شکایت کند یا بخندد.
پرده چهارم : سیگار ، پتو ، بید
محتشم ، فرمانده گردان ، با مهدی بگو مگویشان شد. دعوا سر سوخته های
سیگار بود. کف چادر را با پتو فرش کرده بودند . مهدی هر جا می نشست
سیگار که می کشید همان جا پتو را کنار می زد و سیگار را خاموش می کرد .
محتشم که جوش آورده بود می گفت : آخه این چه کاریه که می کنی ده بار گفتم
بازم می گم درست نیست درست نیست.
مهدی خندید و گفت : اگه نمی دونی بدون که من دارم بیت المال را حفظ می کنم .
می خوام پتوهای لشکر بید نزنه . باید ممنون من و سیگارهام باشید!
